نوشته‌های این‌جا صرفن دیدگاه نگارنده بوده و لزومن مورد تایید اسلام نیست!

ورزش‌گاه، فقیه، آزادی و دیگران

مطلب تیتر یک را این‌جا بخوانید

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خدا» ثبت شده است

پَست‌تر

دو تا آکواریوم معمولی گذاشته و چندتایی ماهی. پارچه نوشته «دنیای ماهی گلی»...

دیدم حکایت ماست. حکایت دنیای کوچک ما...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

مهمان‌سرا

دوستی نوشته بود:

به یاد بیاور 200 سال بعد از این را. آن گاه که قبرت نیز از آنِ دیگری‌ست...

فاتحه...

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

جمجمه‌ات را به او بسپار

معلم علوم تجربی‌مان -آن روزها که بچه محصل بودیم- حکیم بود. حرف‌هایی می‌زد از جنس فراواژه!

روزی برای‌مان خاطره‌‌ای گفت. از یکی کسی که در حال خواندن درس گیاه‌شناسی حال‌ش بد شده بود. برده بودندش بیمارستان. بعد انکشف که همان‌طور که گیاهان سمی و حساسیت‌زا را می‌خوانده بی‌خیال با علف‌های زیر پایش ور می‌رفته. با یکی از همان گیاه‌های توی کتاب‌ش مسموم شده. همان وقتی که داشته درسش را حفظ می‌کرده.

چند روز پیش یاد معلم‌مان افتادم و این خاطره. وقتی توی نماز مشکلات‌م را مرور می‌کردم. آن هم وسط «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر»...

موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

بیایید کارهای خدا را مشاهده کنید، او در کارهای خود بر بنی‌آدم برتر است/عهد عتیق-مزامیر-مزمور 66

هر روز عمامه‌ام مو در می‌آورد و هر شب بالشم. قبل‌ها دلم می‌خواست موی بلند داشته باشم. خیلی هوسم طولانی نبود. فقط از وقتی هُل خوردم توی دبستان و هر بار نق می‌زدم به جان مادر که پس کی موهایم بلند می‌شود بعد تا به خودم می‌آمدم رفته بودم زیر بار اصلاح اجباری مدرسه، تا همین چند وقت پیش. سر جمع شاید 17 یا 18 سال هوس موهای بلند و دم اسبی داشتم. حالا اما دلم می‌خواهد تیغ بکشم سرم را. حس می‌کنم این‌جور می‌شود کمی بیش‌تر وسط این همه خستگی دوام بیاورد. کأنه سی پی یو که فن می‌بندند به جانش!

از خستگی پناه می‌برم به انبوه کارهای زمین مانده. فرقی نمی‌کند توی وظایف کی تعریف شده باشد. این روزها روزهای خوبی‌ست. فقط سرم گاهی داغ می‌کند. دست می‌کشم به تتمه‌ی موهای روی سرم که هر روز سفیدتر می‌شود.

این روزها عهد عتیق می‌خوانم وقت‌هایی که سرم خلوت می‌شود. این روزها آرامم...

موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

و چه کسى از خدا به عهد خویش وفادارتر است

خیلی سال پیش، بابا قول داده بود اگر معدلم بشود همانی که می‌خواهد، برایم دوچرخه می‌خرد. اما... معدلم خیلی کم‌تر از چیزی شد که می‌خواست. توی اولین فرصت دوچرخه را خرید. همان که وعده‌اش را داده بود...

هر وقت به آیه‌ای می‌رسم که وعده‌های خدا را می‌گوید یاد بابا می‌افتم و شرطی که گذاشت... شرطی که نشد... وعده‌ای که شد...



+++

1. عنوان مطلب: «و من اوفی بعهده من الله...» (توبه-111)

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

خدای بزرگی که ما را ساخته و خدای کوچکی که ما ساخته‌ایم

معتقدم جامعه‌ی ما پر است از کج‌فهمی‌های ریز و درشت از دین. «بدخداشناسی» روی دیگر سکه‌ی «خدانشناسی» است!
دیروز از سر تصادف برخوردم با کسی که توصیه می‌کرد "فقط" برای تعجیل فرج دعا کنید! برای من این حرف احمقانه و نشان از همان کج‌فهمی داشت. خدایی که در مقابل ما مثل غول چراغ جادو ایستاده!!! تصور کنید! غولی که می‌گوید فقط سه آرزو را بر آورده می‌کند و خدایی که -العیاذ بالله- بخیل‌تر یا ناتوان‌تر از غول فقط یک دعا را اجابت می‌کند! این توهم انحرافی می‌رسد به همین سخن که فقط برای امام زمان دعا کنید!

راستی! ما چه کسی را عبادت می‌کنیم؟! غول چراغ؟ یا معبود یگانه‌ای که امر کرده حتا نمک سفره‌تان را دعا کنید و از من بخواهید و صداهای آشنا را به‌تر اجابت می‌کند و بندگان نزدیک‌ش را می‌شود به دعای فراوان شناخت؟! چه شباهتی می‌تواند بین این دو باشد؟!

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

من لا حبیب له

این روایت را امروز دیدم:

سألتُ أبا عبد الله عن العشق. قال: «قلوب خلت من ذکر الله فأذاقها الله حب غیره» (شیخ صدوق، الامالی، ص 669، کتابخانه اسلامیه، 1363.)

از امام صادق سلام الله علیه درباره‌ی عشق پرسیدم. فرمودند:

«قلب‌هایی‌اند که خالی از یاد خدا شده. پس خدا محبت غیر از خودش را به آنان چشانده.»


+++

1. گردن‌مان دُمَل دارد!

2. برای او دوست داشتن کار هر کسی نیست!

3. آخرین غزل کامل شده‌ام: دلم برای زمستان اگرچه تنگ شود

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

شما باران را نازل کرده‌اید؟

«آیا به آبى که مى‌نوشید اندیشیده‌اید؟! آیا شما آن را از ابر نازل کرده‌اید یا ما نازل مى‌کنیم؟! اگر مى‌خواستیم، این آب گوارا را تلخ و شور قرار مى‌دادیم; پس چرا شُکر نمى کنید؟!»1

چرا شکر نمی‌کنیم؟ چون نمی‌اندیشیم! حتا به همین باران...

+++

1. واقعه- 68-70

2. وَ بِکُمْ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ... و به خاطر شما باران فرو مى‏ریزد... (جامعه‌ی کبیره)

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

راوی اگر تویی

1.

با این که می‌دانم کارم بندگی‌ست، نه خدایی کردن! گاهی مثل هر کدام از خیلی‌های دیگر(!) ناخودآگاهم سر می‌رود از پرسش. آن هم از خود خدا. اصلن همین الآن یا هم‌زمان با هر بارانی که دم اسبی و چهار نعل می‌تازد می‌پرسم: «خدایا! دلت را به کی خوش کرده‌ای که رحمت می‌فرستی؟! به ما؟! به من؟! من که راوی اول شخص‌م دیگر از پرسوناژهای این داستان شلوغ امید بریده‌ام. تو که خودت سومْ شخصِ دانای کلی...»

2.

آن وقت‌ها که مدرسه می‌رفتم معلم‌ها می‌گفتند پرسش‌های آزمون را خوب بخوانید. که سوآل، نیمی از پاسخ است. پرسشم را باز می‌خوانم. جواب می‌گیرم:«تو که خودت سومْ شخصِ دانای کلی...»



پانوشت:

1. سعی می‌کنم برگردم. به (نا)بندگی‌ام...

2. دیشب داشتم بازی می‌کردم. نگاهم افتاد به گوشی‌ام و حدیث تصادفی‌اش: «لا یفلح من وله باللعب و استهتر باللهو و الطرب» رستگار نمی‌شود کسی که شیفته‌ی بازی و فریفته‌ی سرگرمی و طرب گردد. غررالحکم

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

کلّ من علیها فان... حتا من! حتا دین من!

باید آخوند را از روی دین شناخت
نه دین را از روی آخوند...

دین اگر گره بخورد به هر چه غیر از صاحبش، پایداری‌اش به اندازه‌ی همان چیز است. همان قدر سست. حواس‌ت به دین‌ت باشد... همین!



پانوشت:

1. آن دو سطر اول را بانو می گفت!

2. آخوند باید روحانی باشد...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی