نوشته‌های این‌جا صرفن دیدگاه نگارنده بوده و لزومن مورد تایید اسلام نیست!

ورزش‌گاه، فقیه، آزادی و دیگران

مطلب تیتر یک را این‌جا بخوانید

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زمستان» ثبت شده است

اگر برف نیاید این آخرین زمستانیه‌ی تاریخ است

می‌گفت «من» شبیه آدمِ «کافه پیانو»ام. حکمن همین طور است. نشستم کافه پیانو بخوانم، حوصله‌ام نشد. از همان اولش. شاید 10 صفحه. عین «خودم» که حوصله‌اش را ندارم و پُرِ پُر، 10 صفحه تحملش می‌کنم!

دلم می‌خواهد کتاب بخوانم، یک «کتابِ حال خوب کن». مانده‌ام باز «سد سال تنهایی» (جان عزیزتان به سینِ 100 کار نداشته باشید!) را زندگی کنم یا «الاربعین» فخر رازی را! برای من گزینه‌ها شبیه هم‌اند. منظم و مشابه به اندازه ذهنم! مثلن هنوز نمی‌دانم کدام ترجمه بهتر است و تا مطمین نباشم نمی‌توانم بخرم، نمی‌توانم بخوانم. کدام ترجمه‌ی «علم و دینِ» «ایان باربور»، کدام ترجمه «خداحافظ گری کوپرِ» «رومن گاری»...

چه می‌شود کرد جز که نگاه کنم به این حال و روز و شعر بخوانم. آن هم شعرهای منتشر نشده‌ی خودم را! شعرها فرزندان من‌اند. هوای ضعیف‌هایشان را بیش‌تر دارم، قوی‌ترها گلیم خودشان را از آب می‌کشند. هی توی خلوت دکلمه می‌کنم: «هر کس نگاهت کرد، ای دل! دل‌بَری کردی / تو رازدارم بودی و افشاگری کردی» بعد هی توی ذهنم موسیقیِ متن بگذارم و صدایم را ببرم بالاتر و انگار دارم غرق می‌شوم می‌گویم: «دار و ندارم را که اندوهی مداوم بود / با دردِ دل‌هایت نصیب دیگری کردی» بعد توی دلم با چشم اشک‌بار برای فرزند ناقصم که هنوز روی سِن ایستاده دست می‌زنم و به این فکر می‌کنم که زمستان دارد تمام می‌شود، بی برف، بی نرگس...

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

زمستانیه: «کس در همه آفاق به دل‌تنگی من نیست»

وحشی می‌گوید. خوب هم می‌گوید. «دل‌تنگم و با هیچ‌کَسَم میل سخن نیست...» بعد هم آن مصرع بالا را می‌گوید. خوب هم می‌گوید. این صدای همیشه پُر غم دوستمان هم می‌خواندش. خوب هم می‌خوانَدَش. باید یاد بگیرم وقتی کسی حرف‌م را می‌زند، خوب هم می‌زند، چینیِ نازک سکوت‌م را لابه‌لایش بپیچم و باز واژه‌ها را حرام نکنم و نقطه را زودتر بگذارم

(نقطه)


پ.ن: در نقل معتبری هم فرموده باشد: «ای حال نامعلوم! آروم باش آروم...» آرامم...

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

زمستانیه: «زمهریر»

وقتی می‌گویم «شب به خیر» همیشه نه این است که می‌خواهم بخوابم. گاهی یعنی می‌خواهم کِز کنم. نه که خسته باشم، فقط سردم است. آن‌قدر که چای بهار نارنج هم نه گرمم می‌کند، نه حتا بغضم را فرو می‌دهد... «سردم است / و این / هیچ ربطی ندارد به بخاری‌های بی بخار...»

دستِ دلم نمی‌رود به واژه‌هایی که غبار این سکوتِ مُقطعه را می‌تکانند. من به شعر -این خدایگانِ واژه- پشت کرده‌ام. من رو به انتهایی می‌روم که دندان‌هایم را به هم می‌زند. با لباسی از جنس عریانی. پشت این واژه‌ها «من» نیست. بلوری از برف است که هر چه فریاد می‌زند صدایش در نمی‌آید. کِز می‌کنم دوباره و نوشته‌های ناتمام را به حال خودشان می‌گذارم

(نقطه)

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

زمستانیه‌ی سر ظهر!

خوابِ سرماخوردگی باشی و آفتاب بیافتد روی پتویَ‌ت. حال بدی است، حتا بدتر از بغض. یک جور عجزِ تلخ. آن‌جاست که حالَ‌ت به هم می‌خورَد از خودت. از حال و روزت. از حالِ روزت!
یادت بیاید نمازت قضا شده. اما یادت نیاید نماز صبحَ‌ت، یا نماز مغرب و عشا، یا ظهر و عصر... عصر که خوابیده باشی و شب، به هوای صبح بیدار شده باشی و حالَ‌ت حالا حالاها خراب‌تر از بُغض باشد و سنگ معیارَت برای بدحالی «بغض» باشد. فقط «بُغض».
بعضی نوشته‌ها را که می‌خوانی نَفَسَ‌ت بـُ ر یـ د ه بـُ ر یـ د ه یِ کِـــــــــــــــــــــــشـــــ‌/دارِ صدادار می‌شود. انگار قحط اکسیژن باشد در حوالی واژه‌هایش.
حساسیتِ (چهار) ـفصلی داشته باشی و تبِ هذیان به جانَت افتاده باشد و توی کوره‌ی زمستان بسوزی. آن‌قدر آهسته که تَب‌سنج هم بو نَبَرد. بعد بـُ ر یـ د ه بـُ ر یـ د ه خوابَ‌ت بِبَرَد و بـُ ر یـ د ه بـُ ر یـ د ه بیدار شوی و هِی بـُ ر یـ د ه بـُ ر یـ د ه هذیان بنویسی و پناه بِبَری به «بُغض»
(نقطه)
۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

زمستانیه: «روسفید»

برف،

بارانِ مُخلصی است، که آهسته و پاورچین می‌آید؛ مبادا ریا شود!

ادامه مطلب
۴ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

زمستانیه: «کافه تنها»

همیشه دلم می‌خواست کافه داشته باشم. اسمش را نمی‌دانم! اما اگر به پاس خاطرات، «باران» نمی‌شد، لابد اسمش را می‌گذاشتم «کافه تنها»...

کافه‌ای با میزهای کوچکِ یک و حد اکثر دو نفره. حتا اگر خودم «تنها» مشتری‌اش می‌ماندم. همه‌ی شب‌های زمستانی را پشت میز کنار پنجره بنشینم و خطاب به گارسونی که موهای سفیدم را نخ به نخ به اسم کوچک می‌شناسد، «همان همیشگی» را سفارش بدهم. یا در میانه راه صدایش کنم تا بداند منصرف شده‌ام. بعد ادامه دهم: «یه چیز غم‌گین‌تر لطفن...»

«همه چیز در تنهایی است.» می‌سپارم این جمله را هم تابلو کنند و بزنند به دیوار. جوری که هر کسی ببیندش. کافه باید تلخ باشد. حتا وقتی «فرانسه» را با شکر آماده می‌کند. حتا وقتی ظرف کوچک کنارِ «قهوه تُرک» را پر از مزه‌ی غوره می‌کند. باید هر فنجان «کاپوچینو» هم پر از بغضِ «اسپرسو» باشد. «تنهایی، معراج آدمی است.» این جمله هم برای «مِنو» خوب است.

هنوز تصمیمی برای اتاق دود نگرفته‌ام، اما...

آه... می‌روم برای خودم قهوه دم کنم...

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

زمستانیه: «دل‌شوره‌های زمستانی»

شب‌هایی که بارانی است، دل‌شوره دارم. با دل‌شوره خوابم می‌بَرَد. دل‌شوره‌ی این که مبادا صبح دیگر بارانی نباشد. تا صبح بارها بیدار می‌شوم. هر بار گوش تیز می‌کنم بشنوم از پنجره کنار دستم صدای چک چک می‌آید یا نه! اگر صدای پای باران نباشد، بغض می‌کنم. بغضی آمیخته با امید. شاید جای دوری نرفته باشد و باز ببارد. اگر بیدار شوم و باز صدای باران باشد، دلم گرم می‌شوم. شوق، احاطه‌ام می‌کند. چشم‌هایم را می‌بندم و باز با دل‌شوره می‌خوابم...
شب‌هایی که باران است و بیدار می‌شوم و از صدایش می‌فهمم هنوز هست، چشم‌هایم را که می‌بندم انگار رستاک توی گوشم می‌خوانَد: «‌دل‌شوره می‌گیرم، هر وقت بارونه / با گریه می‌خوابم، هر جا زمستونه...» هر وقت باران تمام می‌شود دل‌شوره دارم، بغض دارم، مبادا این آخرین باران باشد...
باران که باشد، انگار پشتِ دلم گرم است. گرم به این که هر وقت بخواهد بزنم به «زیر باران» و خیسِ خالی برگردم. پشتِ دلم گرم است، حتا وقتی زیر سقف باشم. انگار وقتی نرگس هست. هر دسته نرگس را که می‌بینم دل‌شوره می‌گیرم. مبادا این آخرین دسته نرگس امسال باشد. نرگس که باشد، پشت دلم گرم است که هر وقت بخواهد بوووووو بکشم با همه وجودم عطرش را و مَـــــــــــــــست... (و مَست دقیق‌ترین واژه است در وصف من در برابر چشم‌های معطرش...)
این روزها پُرَم از دل‌شوره‌هایِ مقدسِ زمستانی...

پ.ن: اگر چه تقدیرم شهریوری است، زمستانی‌ام...
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

زمستانیه: «شکست شعری»

نمی‌دانم خاصیت «بالش» است یا «شب». فقط می‌دانم شب که سرم را روی بالش می‌گذارم حافظه‌ام خوب می‌شود. خیلی چیزهایی که روز از یادم رفته برمی‌گردد. مثلن یادم می‌آید که باید چیزی می‌نوشته‌ام. اما چه؟ شاید شعری، بیتی! کدام شعر؟ کدام بیت؟ شاید باید می‌نوشتم «انبوهی از اندوه بر جانم نشسته / می‌میرم از اندوه اما ایستاده»(بیتی از غزلی نسبتن جدید!) یا شاید چیزی شبیه به این! اما کجا؟ خب روی یک کاغذ سفید. پشت یک آگهی تبلیغی. یا شاید وسط جزوه‌های «زبان دین». در اطراف «ویتگنشتاین» یا در پاورقی «هیوم». باید می‌نوشتم. روزهای لعنتی، حافظه‌ام را تباه کرده‌اند. تازه دارد یادم می‌آید که چرا این فصل را با شب‌های بلندش دوست‌تر دارم. روزها، کابوس‌های رنگی‌اند.../ حافظه‌ام با شعر بیدار شده. اما از شعر بدم می‌آید. همیشه بعد از هر «شکست شعری» همین می‌شود. اما برمی‌گردد. یا دست‌کم تا حالا هر بار برگشته. ادله‌ی خاتمیت به یادم می‌آید. شاید این بار برنگردد. از شعر بدم می‌آید و می‌دانم دلم برایش تنگ می‌شود.../

یادم باشد فردا اگر باز یادم نرود، بنویسم...

پ.ن: بهار مال همه است. اهل بهار نیستم و یادم نمی‌آید تا امروز بهاریه نوشته باشم. زمستانیه می‌نویسم، منِ زمستانی.

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی