نوشته‌های این‌جا صرفن دیدگاه نگارنده بوده و لزومن مورد تایید اسلام نیست!

سه‌گانه‌ی شعر آذرناک

مطلب تیتر یک را این‌جا بخوانید

۵۲ مطلب با موضوع «شخصی» ثبت شده است

شعر در من کبوتری مُرده‌ست

سینه‌ات غرق غم نخواهد شد

درد ما مثل هم نخواهد شد


گیرم این درد مشترک باشد

چیزی از رنج کم نخواهد شد


تبرت را بزن که به قامت من

دیگر این ساقه خم نخواهد شد


تیغ را بر جنازه‌ام بگذار

هیچ‌کس متهم نخواهد شد


دم به دم مرگ در دلم جوشید

چای از این شعله دم نخواهد شد


شعر در من کبوتری مرده‌ست

که پَرَش هم قلم نخواهد شد


هیچ‌کس عاشقم نبوده و نیست

هیچ‌کس عاشقم نخواهد شد

*

(غم من هستی و برای ابد

دور از احساس غم نخواهم شد)


۱۵ دی‌ماه ۱۳۹۷

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

سه‌گانه‌ی شعر آذرناک

یک؛ پارک آزادی، اسپرسو تک و تنها


عادت ندارم قهوه‌ی بیرون بنوشم

یا چشم از تنهایی‌ام راحت بپوشم


«آزادی»ام، تنهای تنها گوشه‌ی پارک

طوفان آرامم که در خود می‌خروشم


گوشم به لب‌هایت که شعرت را بخوانی

اما صدایش مانده تنها توی گوشم


تجار بازار رفاقت را گرفتند!

من چند می‌ارزم برایت؟!... می‌فروشم!


سیگار خاموشم، بدون دود و پر سوز

رفته‌ست یاد روشنی از ذهن و هوشم


دیگر رفیقی نیست، نه! هم‌صحبتی نیست

بار رفاقت مانده تنها روی دوشم...


۱۰ آذر ۱۳۹۷


دو؛ خیلی شب است و هنگام بی‌خوابی


از تو چه پنهان خسته‌ام، از او که پنهان نیست

ابری‌ترینم گرچه ابرم ابر باران نیست


دنیا پر است از شعله‌های رنج، از آتش

اعجاز ابراهیم باشد هم گلستان نیست


آهنگ غمگین غصه‌ها را گریه خواهد کرد

اما غمی مانند اشک پشت فرمان نیست


وقتی که در اشکت خیابان موج بردارد

دریای آشوب است راهت، این خیابان نیست


در من جوانی مرد، روح زندگانی مرد

اندوه پیری هست در من، صبر پیران نیست


مانند من غمگین و دردآلود بسیار است

اما شبیه غصه‌های من فراوان نیست


اولین دقایق ۱۱ آذر ۱۳۹۷


سه؛ از شب بهمن، تا صبح دونات، زمستان جاری است!


دارد زمستان جدیدی می‌رسد از راه

با سوزهای ناگهان، با سیلی ناگاه


من کوهم و سرما سرم را می‌برد اما

در سینه‌ام آتش‌فشان کهنه‌ای از آه


کوهم ولی دارم به خود می‌پیچم از سرما

کوهم ولی کوهی که تو می‌سازی از هر کاه


دیگر طلوع صبح فردا پشت شب‌ها نیست

بر سینه‌ی شب مانده داغ کورسوی ماه


در قلب تقویم آذری سرخ است در جریان

در خانه‌ام اما تبِ جانکاهیِ دی‌ماه


در بهمن طولانی‌اش گم می‌شود هر بار

گرمای پک‌های عمیق بهمن کوتاه


دیگر بهاری نیست، تا آخر زمستان است

این عصر یخبندان پایانی‌ست، بسم الله


۱۵ آذر ۱۳۹۷

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

The sadness will last forever

«آدمی‌زاد چیست؟ یک امید کوچک، یک واقعه‌ی خوش چه زود می‌تواند از نو دست و دلش را به زندگی بخواند. اما وقتی همه‌اش تودهنی و نومیدی است، آدم احساس می‌کند که مثل تفاله شده، لاشه‌ای، مرداری است که در لجن افتاده...»

(سووشون)

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

اِذن

بی‌تردید خدا از اهل ایمان دفاع می‌کند. بی‌شک خدا از خیانت‌کارانِ قدرنشناس بیزار است.
به کسانی که در حال نبردند، اذنِ جنگ داده شد، از آن‌جا که به آنان ستم شده است. و شکی نیست که خدا می‌تواند آنان را یاری کند.

(برداشتی از آیه‌ی 38 و 39 سوره‌ی حج)
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

بیستـ و یکـ هزار و شِشـ‌سَد و پنجـ ـآهـ و یکـ

گاهی یک «یکِ» بی‌چشم و رو با لبخند‌های عصبی‌کننده‌اش از پشت دیواری که بلندایش دست در گردنِ آسمان است و بی‌نهایت می‌نماید، نه تنها از «بیست و یک هزار و شِشسَد و پنجاه» بیش‌تر می‌شود که از «یک» نیز می‌گذرد و در لحظه‌ای به «ریاضیات» و «2» و «1» و «6» و «5» و «1» و «من» و هر چه به چشمش می‌آید دهن‌کجی می‌کند...
۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

نااُمید

این‌که آدمی به امید زنده است، درست!

بی‌امید نمی‌شود زنده ماند، اما امید، خودْ قاتلِ آدمی است...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

مردِ شیشه‌ای

مردها شیشه‌اند اما نه مثل شیشه‌های معمولی. چیزی‌اند شبیه شیشه‌ی ماشین‌تان! می‌شکنند اما نه به راحتی. آن‌قدر محکم نشان می‌دهند که انگار می‌کنی هیچ‌گاه نمی‌شکنند. اما وقتی ضربه‌ای شکستشان می‌دهد، خُرد می‌شوند. ریز ریز... می‌شکنند و نمی‌ریزند. همان‌جا ایستاده می‌شکنند. نگاه‌شان که می‌کنی تنها کِدِر شدنشان را می‌بینی. می‌بینی دیگر آن زلالی قبل نیست، آن سوی‌شان پیدا نیست، دلشان پنهان می‌شود...

به مرد و شیشه‌ی شکسته با احتیاط دست بزنید...

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

سلام جام جهانی

گاهی بچه می‌شوم دوباره و غرق در شور و شیطنت. بی‌خیال و حواس‌پرت. مثل وقتی محو کارتون‌های تکراری می‌شوم، یا وقتی دکمه‌های دسته‌ی بازی را محکم فشار می‌دهم، یا وقتی چنان غرق فوتبال دیدنم که با هر موقعیت، چیزی را شوت می‌کنم. شیفته‌ی این لحظه‌های کودکانه‌ام به خاطر تو. به خاطر لبخندی که زیرنویس نگاه‌های عاقل اندر سفیه توست. وقتی منِ جدا از دنیا را زیر چشم طوری برانداز می‌کنی انگار کودکی شیرین را. لبخند می‌زنی و بی‌آن‌که حواسم باشد ظرف تخمه را کنارم می‌گذاری.
من شیفته‌ی این‌لحظه‌های پُرلبخند و پُرنگاه تواَم. یا مثل وقت‌هایی که با شور از مربی جدید اسپانیا و گل 2006 دکو و تاریخ‌چه‌ی آفساید و کمک‌داور ویدیویی می‌گویم و سر تکان می‌دهی و لبخند می‌زنی. باز نگاهم می‌کنی. درگیر لحظه‌ای‌ام که از احتمال‌های صعود و ساعت بازی می‌پرسی. آن‌جا که جزییات را چنان شرح می‌دهم انگار برایت مهم است. و باز لبخند می‌زنی و نگاهم می‌کنی انگار برایت مهم بوده.
من شیفته‌ی کودکانه‌هایی‌ام که چشم‌های تو را می‌رباید. شیفته‌ی وقتی که واکنشم به دریبل مسی و سِیوِ دخه‌آ، متعجبت می‌کند و بعد می‌خنداند.
این روزها سلام می‌کنم به تو، به لبخندهایت، به نگاهت، به چشمهایت...
سلام روسیه، سلام مسکو، سلام سن‌پترزبورگ، سلام جام جهانی...

پ.ن:
1. در راستای چالش «جام جهانی چشمات»
2. از نسل وبلاگ‌نویسانی که می‌شناختم کسی نمانده که دعوتش کنم!
۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

بی‌رحمی تاریخ اسکلتی

چند روز پیش خیلی اتفاقی چند دقیقه‌ای هم‌کلام مردی سالخورده شدم. برایم از خاطره‌های قبل و اول انقلابش می‌گفت. از شوخی‌های اول منبر مرحوم آقای پیشوا در مسجد نو شیراز، از قُطر درخت‌های وسط همین مسجد که دیگر نیستند، از منبر سیدعلی‌محمد دستغیب در مسجد وکیل و حرکت دست مرحوم خلخالی وسط سخن‌رانی، از گاف دادن کسی که در حضور آقای خلخالی درخواست اعدام زنی فاحشه را داشته، از مرجعش که مرحوم آقای محلاتی بوده اما اگر در جبهه اسمش را می‌آورده جدل سر می‌گرفته و...

هر چه می‌گفت تاریخ بود. تاریخی جان‌دار و ملموس. بعد از آن دارم به تاریخ رسمی و بیان استخوان‌های واقعه‌ها فکر می‌کنم. این که هر چه می‌گویند و می‌شنویم، یک پیکر اسکلتی را برای یک محدوده زمانی مثل انقلاب روایت می‌کند. همین ریزه‌کاری‌هاست که گوشت و پوست تاریخ است. همین شوخی‌ها و تکیه‌کلام‌ها و سَبق لسان‌هاست که عَصَب‌های این پیکرِ استخوانی‌اند.

دارم به این فکر می‌کنم که چه بی‌رحم است تاریخی که ما موی‌رگ‌های امروز را حذف می‌کند. چه تلخ است چیزی که از ما برای آینده می‌‌ماند.

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

ناسپاس

بعد از سه سال این اولین سالی است که در مجموعه مدیریت حوزوی نقشی ندارم. اگر چه به لطف خدا زمینه تدریس و فعالیت علمی بیش از گذشته فراهم آمده و با توجه به نیاز علمی، توفیق بیش‌تر نصیب شده و این از رزق واسعه حضرت اوست.

هر بار به آن‌چه در این مدت گذشته فکر می‌کنم به یاد آیات و روایات زیادی می‌افتم. «مَن کان یُرید العزة فلله العزةُ جمیعاً» (فاطر/10) یعنی هر کس عزت می‌خواهد (از خدا بخواهد چون) عزت تنها مال خداست.

این که همه‌ی عزت ازآن خداست و بنده‌ها نمی‌توانند ببخشند و سلب کنند، چیزی است که منافق‌ها نمی‌فهمند. آنان سعی می‌کنند و حضرت او «یرزق من یشاء بغیر حساب».

امسال قرار نبود در مراسم افتتاح حوزه باشم اما همیشه همه چیز آن طور که تصور می‌کنیم پیش نمی‌رود.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی