نوشته‌های این‌جا صرفن دیدگاه نگارنده بوده و لزومن مورد تایید اسلام نیست!

ایگنیشس جی رایلی

مطلب تیتر یک را این‌جا بخوانید

در دل من قصر داری، خانه می‌خواهی چه‌کار؟!

بی‌سرپناهی، سرپناه این روزهاست. اما غریب این‌که آن‌قدرها هم سخت نیست! خستگی‌هایمان را جمع می‌کنم و می‌گذارم روی دوشم و می‌زنیم به جاده. راستی، جاده کجا می‌رود؟ ما کجا می‌رویم؟ کسی چه می‌داند!

این بارِ بر دوش، خانه‌ی من است. خانه‌ی تو اما...


پ.ن: عنوان، مصرعی از مهدی فرجی است.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

ایگنیشس جی رایلی

رمان «خداحافظ گری کوپر» را با همه‌ی شهرت و محبوبیتش دوست ندارم. اما لنیِ داستان را دوست دارم. مگر می‌شود این شخصیت ویژه را دوست نداشت و یک جاهایی نگاهش به دنیا را تحسین نکرد؟! «ناطور دشت» هم برایم رمان جذابی نبوده و نیست. حتا یک وقت‌هایی فکر می‌کنم اصلن رمان است؟! قصه کجاست؟! اما شخصیت کتاب چنان به دلم می‌نشیند که هنوز بعد مدت‌ها گاهی جلو چشمم می‌آید. از اساس ناطور دشت به جای قصه گفتن شخصیت می‌سازد و می‌پردازد. حالا گیرم این‌قدر از شخصیتش اسم نیاورد که یاد آدم بماند. اما حرکات و تفکراتش ماندگار است.

توی سینما هم «راننده تاکسی» همین است. یک فیلم سراسر بد! اما تراویس؟! تراویسِ راننده تاکسی نه دنیرو است، نه اسکورسیزی. فقط تراویس است و بزرگ‌تر از فیلم و همه‌ی فیلم‌های کارگردانش.

این‌ها را گفتم که برسم به «اتحادیه ابلهان». رمانی با محوریت شخصیتی به نام «ایگنیشس جی رایلی». ایگنیشس هم از همان شخصیت‌هاست که پا دارد و از کتاب بیرون می‌آید و با آدم زندگی می‌کند و وسط روزمره‌ی زندگی جملات قصار رها می‌کند! هم شخصیت ویژه‌ای دارد، هم شخصیت‌پردازیِ معرکه‌ی «جان کندی تولِ» مرحوم خوب تراش و صیقلش داده. از این‌ها گذشته، هم داستان دارد و هم فضا و هم دیالوگ. هر چه از یک رمان می‌شود خواست! «پیمان خاکسار» هم جوری ترجمه کرده که بشود هم روان خواند و هم حسابی لذت دیالوگ‌ها و شخصیت‌ها را برد.

فرق اتحادیه‌ی ابلهان با بیش‌تر کتاب‌های خوب همین است. می‌شود با خیال راحت پیش‌نهادش کرد.


پ.ن: قبل از خواندن، مقدمه‌ی مترجم را نخوانید!

پ.ن 2: قبل از خواندن تصویر جلد کتاب زبان اصلی‌اش را ببینید.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

تقدیر

ذوق هنری‌اش را می‌پسندیدم. عکس‌ها و قاب‌بندی فیلم و کلیپ‌هایی که می‌ساخت را دوست داشتم. عکس‌های طبیعتش جان می‌داد برای نقش دیوار و هدیه. پوستر «عروس نرگس‌زار»ش خیلی به دلم نشسته بود. شناختم از او بیش از چند هم‌کاری نبود، اما اگر روزی می‌گفتند چاقو دست گرفته سخت باورم می‌شد، چه برسد به این‌که بزند و بکشد! آن هم انسانی را که جدا از امام جمعه بودن، جدا از خط و ربط سیاسی‌اش، جدا از درست و نادرستی کارهایش، انسان بود و شریف... حالا اما هر کجا اسمش را جست‌وجو می‌کنم، نه خبری از عروس نرگس‌زار است، نه دریاچه‌ی پریشان. فقط عکس‌هایی پریشان می‌بینم، از خونی که ریخته، از گلدانی که شکسته.

از دیروز که فهمیدم، حالم خراب‌تر شده. یکم فروردین بود که گذرم افتاد به دفتر امام جمعه... و آخرین بار بود که مصافحه کردیم! حالا دیگر باید این تلخیِ باورنکردنی را باور کرد انگار!

راستی، فردای من کدام است؟! غبطه‌ی مرگی این‌چنین در چنان زمانی را می‌خورم، اما هراس عاقبتی چنان که نباید، سایه است پشت سرم...

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

ابتدای سطر بودم

فیلم که می‌بینم، یا کتاب که می‌خوانم، دنبال خودم می‌گردم! می‌گردم ببینم کدام آدم، کدام شخصیت، بیش‌ترْ «من» است. بعد با همان «من» هم‌راه می‌شوم و پا به پایش می‌روم.

حکایت اما حکایت فیلم و قصه نیست. این روزها میان واژه واژه‌ی قرآن و دعایی که از جلوِ چشمم رژه می‌روند هم دنبال «من» می‌گردم. گاهی نمی‌شود. اما گاهی هم مثل امشب پیدا می‌شوم!

«من، صاحبِ گرفتاری‌های بزرگی‌ام...» این‌جای معرفی‌ام را بین حرف‌های ابوحمزه پیدا کردم. و باز خواندم: «انا صاحب الدواهی العظمی...»


پ.ن: راستی «پس حالِ کٖی خراب‌تر از حال من است؟!» (فمن یکون اسوء حالا منی؟!»

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

سمتِ سمات

عصر جمعه کدام است؟! آن‌که تقویم می‌گوید؟ یا غروبِ کم‌نوری که دل آدم را می‌فشارد و می‌چلاند؟

اصلن گور پدر تقویم که این روزها و خیلی روزهای پیش از این -از وقتی زخم روی زخم، آوار شد سرِ روح و جانم- برایم غروب جمعه است. به قاعده‌ای که هر لحظه هوای دعای سمات می‌وزد.

«اللهم انی اسئلک...» یا این که دستم را بگیرید و بکشد تا انتقام. «وانتقم لی...» و بعد هم بلغزد نام «فلان بن فلان»!

اسم هم گیرم نبود، رسم که هست. «وانتقم لی ممن یکیدنی و ممن یبغی علیّ و من یرید بی...» یعنی چه؟! نیرنگِ اهل رنگ، ستم اهل ریا... رسم است دیگر، با رسم شکل!

عصر است. غروب است. جمعه است. مدت‌هاست... سمات می‌خواهم. به اندازه همین اشک‌ها، همین دلِ فشرده و چلانده، به اندازه‌ی انتقام...

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی