نوشته‌های این‌جا صرفن دیدگاه نگارنده بوده و لزومن مورد تایید اسلام نیست!

ایگنیشس جی رایلی

مطلب تیتر یک را این‌جا بخوانید

مراد

توی هیچ انتخاباتی، در هوای هیچ مراسم، عکس هیچ آدمی را پشت شیشه‌ی ماشین نمی‌زنم. حکایتش هم خود منم! از وقتی به فکر کردن عادت کردم به خودم گفتم هر حرفی را قبول می‌کنی بکن، هر کسی را قبول داری داشته باش، هر آدمی را دوست داری داشته باش، اما توی دنیایی که پر از آدم غیر معصوم است، مرید هیچ‌کس نباش... این شد که مرید هیچ‌کس نبودم و نشدم. عکس‌های پشت ماشین هم بوی مرید و مرادی می‌داد!

 

امروز اما رفتم عکس تازهْ شهیدمان را «خریدم». نه که هدیه‌اش را نشود پیدا کرد، خواستم به اندازه‌ی یک عکس خرجش کرده باشم دست کم. بعد هم چسباندم پشت شیشه‌ی ماشین. می‌دانم کار مهمی نیست، اما برای من حکایت دیگری دارد. برای من که هرگز مرید هیچ‌کس نبوده‌ام، حتا «قاسم سلیمانی». اما حالا نه حاجی است، نه سردار، نه ژنرال، «شهید» است، «شهید قاسم سلیمانی»...

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱
طلبه اُ منفی

برای تاریخ، برای اسلام، برای ایران

باسمه تعالی

جناب آقای جمهوری اسلامی زید عزه

با سلام و تحیت

برگزاری تجمع و رهپیماییِ هر ساله‌ی نهم دی‌ماه، سیزده آبان، حامیان حجاب و امثال آن، بر خلاف مصلحت جناب‌عالی بوده و موجب سرخوردگیِ دوستان شما می‌شود.

لازم است این روال ناصواب هر چه زودتر کأن لم یکن اعلام گردد.

 

خیرخواهِ شما

۸ دی‌ماه ۱۳۹۸

 

پ.ن: #داری_با_ریشه_هات_چی_کار_می_کنی؟

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

بار دیگر، حرفی که دوستش داشتم

یکی از نویسنده‌هایی که نمی‌توانم بخوانمش، نادر ابراهیمی است. هر بار سعی کردم نتوانستم. با آنچه می‌خواستم فاصله داشت. تا این که چند سال پیش این چند جمله را از او دیدم: «احساس رقابت احساس حقارت است. بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازند. من از آن که دو انگشت بر او باشد انگشت برمی‌دارم. رقیب یک آزمایش‌گر حقیر بیشتر نیست. بگذار آنچه از دست رفتنی‌ست از دست برود.»

همین چند واژه‌ی به هم تنیده بود که زمینم زد. این صلابت مردانه باید ازآن یک «مرد» باشد. حتا اگر هرگز نتوانم آتش بدون دود بخوانم، اما طنین این صدای مردانه تا همیشه در گوشم خواهد بود و غم‌گینم خواهد کرد.

چه روزگارِ دل‌گیری‌ست! روزگار بی‌مَردی و نامردی. راستش را بخواهید چه آدم‌ها می‌شناسم که اسم مرد بر رسم‌شان سنگین است. چه آدم‌ها دیده‌ام که پشت همین واژه‌های مردانه پنهان شدند و نامردی و نامردمی‌شان را به صلابت نادرها پوشاندند.

چه بدْ روزگاری‌ست...

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

عمر، فاصله‌ای است میان دو نجاست

موتورسواری یادم نداد. ماهی‌گیری و فوتبال هم همین طور! سوت دو‌انگشتی هم بلد نبود انگار. بابا، مثل پدرهای توی فیلم‌ها نبود.

به گمانم اول نوجوانی‌ام بود که جلو چشم من سرویس بهداشتی خانه را شست. یادم داد چه طور فرچه بکشم به سنگ دست‌شویی. بابا، قهرمان بود...

من از او یاد گرفتم شستن توالت را. از او یاد گرفتم زندگی را. شما را نمی‌دانم اما من برای زندگی، برای زنده ماندن، محتاج این کارم. برای این‌که یادم بیاید زندگی آن زرق و برق نیست، این‌که شأن بیرونی دروغ است، این‌که به فرعونم یاد بدهم رب اعلا نیست، این‌که یادم بیاید یک هیچِ بزرگم... برای همه‌ی این حقیقت‌ها، چه کاری مهم‌تر از این؟! و من مهم‌ترین کار زندگی‌ام را از او آموختم...

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

لب‌خندِ زردِ گشاد

توی این سال‌های نه‌چندان کوتاه، وسط این مجازآباد بی‌در و پیکر، به خیلی جاها سرک کشیده‌ام و به بعضی‌شان هم پابند شده‌ام برای چندی. از وبلاگ که با «بلاگفا» برایم شروع شد و به «پارسی‌بلاگ» و «پرشین‌بلاگ» و هزارتا چی‌چی‌بلاگ دیگر رسید و آخر سر هم همین «بیان»ِ فرهیخته‌گون! تا «یاهو مسنجر» و «فیس‌بوک» و «گوگل‌ریدر» و «گوگل‌پلاس» و «توییتر»! حتا «کلوپ» و «آپارات» و «لینکدین» و جاهای دیگری که اسمشان هم یادم نیست! امروز هم که «اینستاگرام» است و یک ملت! بگذریم از پیام‌رسان‌ها و حکایت «واتس‌اپ» و «وایبر» و «تلگرام» و «اسکایپ» و دیگران!

وسط این تجربه‌های مجازی، خاطره‌های مجازی هم کم ساخته نشده برایم. اما راستش را بخواهید همان‌قدر که برایم وبلاگ‌نویسی مهم‌ترین زیستِ مجازی بوده، معتقدم واقعی‌ترین دنیای مجازی برای «ما» یاهو مسنجر بود. شاید سخت باشد باورش، اما دلم بین این همه، تنها برای همان شکلکِ گرد و زردی تنگ می‌شود که با دهانِ گشادش می‌خندید...

مسنجر، بر خلاف اینستاگرام پر از اسم‌های الکی و آدم‌های واقعی بود! کم‌تر آدمی با عکس و اسم خودش می‌آمد، اما می‌آمد تا خودش باشد. می‌رفت توی یک اتاق تاریک، میان آدم‌های غریبه و دنبال آشنا می‌گشت. می‌گشت دنبال کسی که گوش باشد برای واقعیتش، بی‌نقاب...

آدمی گاهی می‌خواهد خودش باشد. بدون نقاب اسم و رسم و جایگاه و خانواده و عرف و هزار رنگ و لعاب ساختگی. می‌خواهد گوش باشد برای کسی که درد مشترکی دارد. خوشی و ناخوشیِ مشترک‌شان بنشاندشان پای حرف. آدمی نیاز دارد، گاهی جایی باشد آن قدر دور از خودش، که بتواند خودِ خودش باشد.

دلم برای دنیای واقعیِ مجازی تنگ شده...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی