نوشته‌های این‌جا صرفن دیدگاه نگارنده بوده و لزومن مورد تایید اسلام نیست!

ورزش‌گاه، فقیه، آزادی و دیگران

مطلب تیتر یک را این‌جا بخوانید

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نقد فیلم» ثبت شده است

رام نشده‌های وطنی و آنجلینا جولی‌هایی که نداریم!

به یاد دارم سال‌ها پیش وقتی فیلم «نجات سرباز رایان» (اثر استیون اسپیلبرگ) را دیدم یادداشت کوتاهی نوشتم با این مضمون که بعد از سال‌ها و بعد از دیدن ده‌ها فیلم جنگی و حاجی و سید و... تازه با دیدن این فیلم فهمیدم دفاع مقدس یعنی چه! به طور خیلی اتفاقی در سالروز بازگشت آزادگان از اسارت رژیم بعث عراق (دیروز)، فیلم Unbroken (به فارسی با عنوان شکست ناپذیر و رام نشده ترجمه شده است.) را دیدم و باز در دلم گفتم تازه می‌فهمم اسارت یعنی چه!

اگرچه Unbroken بیش از این که فیلم خوبی باشد، فیلمی است با کارگردان مشهور. یک فیلم متوسط با کارگردانی ویژه: آنجلینا جولی! دکوپاژهای جولی خیلی از پلان‌ها و سکانس‌های فیلم‌های بزرگ را تداعی می‌کند و امضای شخصی هم ندارد. مثل سکانس دویدن که کپی دویدن «فارست گامپ» است یا بسیاری از قسمت‌های اقیانوس که یادآور «زندگی پای» است. بقیه نکته‌های مثبت فیلم هم بیش از این که به کارگردان برگردد به فیلم‌نامه‌ی برادران کوئن برمی‌گردد و شاید بتوان گفت خشونت و کثیفی فیلم اگر با سبک شبه ناتورئالیستی برادران کوئن همراه می‌شد موفق‌تر نیز می‌شد.

اما از همه این‌ها گذشته این فیلم اگرچه نگاه وطن‌پرستانه‌ی آمریکایی دارد و به گونه‌ای می‌توان آن را توجیه کننده‌ی لکه‌های ننگ ایالات متحده در ژاپن دانست، برای بیان آن‌چه در جنگ و اسارت می‌گذرد و ملموس کردن رنج اسارت موفق است. و هم‌چنان فکر می‌کنم چرا تلویزیون ما تا وقتی فیلم خوب برای جنگ اسارت نمی‌سازیم، تا وقتی سینمای ضد قهرمان‌مان از ابوترابی‌ها مثل لوییس زامپرینی اسطوره نمی‌سازد، نجات سرباز رایان و شکست ناپذیر را در جدول پخش هفته دفاع مقدس و سال‌روز بازگشت آزادگان قرار نمی‌دهد.

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

دختری در آمریکا شهر بد ایرانی را می‌سازد!

«دختری در شب تنها به خانه می‌رود» (A Girl Walks Home Alone at Night) به دید هنر فیلم‌سازی یک کپی درجه چندم از ایده‌ی «شهر گناه» (sin city) است. اما در راه کپی برداری هم مرتکب دو اشتباه واضح می‌شود و در نهایت از فیلم چیزی نمی‌ماند! شهر گناه، خود بر اساس داستان‌های مصوری با همین نام ساخته شده و در واقع می‌توان به او عنوان کامیک بوک ناطق را داد! در این سبک از داستان نویسی قبل از هر چیز قصه و شخصیت است که به چشم می‌آید اما در فیلم «دختری در شب...» از اساس قصه رها شده. همه شخصیت‌ها معلق‌اند و اتفاق‌ها پراکنده و بی هویت‌اند و می‌شود روایت را تا حد زیادی ضدقصه دانست. نکته‌ی دیگر این که همان طور که در شهر گناه اولین چیزی که به چشم می‌آید رنگ است، رنگ بیش از نیمی از راه کمیک استریپ‌هاست اما در این فیلم به شکل سفیهانه‌ای تصویر مطابق نگاه سینمای روشن‌فکری سیاه و سفید است! جایگزین رنگ در فیلم تنها نور است که بر خلاف تمجیدهایی که در این باره دیده می‌شود، فیلم پر است از خطاهای نورپردازی. و دیگر این که حتا با همان معیار خشونت ناب و وحشتی که در سین سیتی وجود دارد هم فیلم ناتوان از ایجاد چنین فضایی است. به طوری که آن وحشتی که به واسطه‌ی پوستر فیلم انتظار می‌رود تنها در یک سکانس ایجاد می‌شود.

نکته‌ی دیگر این که شخصیت اصلی فیلم یک «خون‌آشام-فرشته‌ی چادری» است! خون آشام بودنش به خاطر اقبال مداوم هالیوود به این ژانر است که البته در سال‌های گذشته موج جدیدی از ومپایرها سینمای آمریکا را تسخیر کرده‌اند. فرشته است چون تنها ویژگی واقعی شخصیت اوست. البته باز هم مانند خیلی فیلم‌های هالیوود که فرشته‌ها اسیر طبیعت می‌شوند در یک کنش نتراشیده عاشق می‌شود تا در برهوت بی هویتی به داد فیلم برسد! البته چادری بودن این شخصیت تنها جنبه‌ی رمزآلود بودن را تقویت می‌کند و یکی از معدود نمادهای ایرانی بودن فضای فیلم است!

بقیه‌ی نمادهای ایرانی بودن فضا هم به شکل سطحی و در حد شناخت عوام آمریکایی از ایران است. بیابان، نفت، چادر و حجاب، اعتیاد، زبان فارسی (خیلی عبارت‌های روی دیوار و زیرنویس تلویزیون و... بی معناست و تنها به خاطر نشان دادن زبان فارسی به کار رفته است.) و... این نمادها تنها همان کشور عقب افتاده‌ی وحشی و تنفر برانگیزی را نشان می‌دهد که عوام غرب تصور می‌کنند. به عبارتی «آنا لیلی امیرپور» اگرچه از طرفی منتسب به ایران است اما یا تنها راه شناختش از ایران به پروپاگاندای رسانه‌ای غرب منحصر بوده یا خواسته در فیلمش چیزی که مطلوب جشنواره‌هاست را نشان دهد، و به این وسلیه فیلم بسیار ضعیفش را در حد یک فیلم جریان‌ساز مطرح کند.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

چند سطری از «امروز»

تعطیلات فرصتی شد تا بعد از مدت‌ها سینما بروم و «امروز» را ببینم. جدیدترین فیلم سیدرضا میرکریمی. 

امروز و شخصیت اصلی آن با بازی پرویز پرستویی مثل همه‌ی کارهای میرکریمی پر از ظرافت‌های جذاب و شاعرانه است. فیلمی که ظاهرن بنا دارد در تمجید سکوت باشد. اما شخصیت اصلی فیلم از نظر من به سه حالت تقسیم پذیر است:

1. قهرمان اخلاق‌مدار:

راننده تاکسی است اما مسافری که پشت تلفن داد می‌زند و توهین می‌کند را نرسیده به مقصد پیاده می‌کند. این را از ابتدای فیلم می‌شود فهمید. دارد ناهار می‌خورد اما مسافری را که وضع مناسبی ندارد به مقصد می‌رساند. تا جایی که ممکن است کمک می‌کند و چشم‌داشتی هم ندارد. اگر آینه‌ی ماشینش را بزنند اعتنایی نمی‌کند... این قهرمان اخلاق‌مدار در اغلب زمان فیلم دیده می‌شود و اوج کارش این است که در مورد زن بی شوهری که باردار است نه تنها قضاوت نمی‌کند بلکه سپر قضاوت‌های دیگران می‌شود. (قهرمان داستان مرا به یاد حاج کاظم آژانس شیشه‌ای می‌اندازد. یک جورهایی همان حاج کاظم است که پیر شده برای من...) تا قسمت‌های انتهایی فیلم با همین شخصیت رو به رو هستیم اما...

2. خودآزار:

این‌که سپر قضاوت‌های بی رحمانه‌ی اطرافیان در مقابل یک زن زیر بار زایمان بشوید کار قهرمانانه‌ای‌ست. ایثار است. گذشتن از حق خود برای دیگری. اما وقتی سکوت شما به کسی سودی نرساند و فقط برای خودتان هزینه بتراشد چه؟! بعد از زایمان، ما با مردی طرفیم که باز سکوت می‌کند و در خلوت هم قضیه را نمی‌گوید. در حالی که نه ضرری دیگر متوجه زن مرده است و متوجه فرزند او. اما باز سکوت می‌شنویم. قهرمان ما می‌ایستد و از دکتر کتک می‌خورد. آنقدر ادامه می‌دهد که تصور می‌کنیم مازوخیست است. از این کتک خوردن لذت می‌برد! قضیه از این فراتر است. بچه‌ای دنیا آمده که دارند شرعن و قانونن به فرزندی شخصیت فیلم می‌نویسندش! اما حد اقل در حمایت از حقیقت حرفی نمی‌زند! در بخش‌های پایانی با یک مرد خودآزار طرفیم...

3. ضد قهرمان فرصت‌طلب:

کدام قانون شرعی و اخلاقی به کسی اجازه می‌دهد نوزادی را بدزدد؟! اصلن این مرد به دنبال چیست؟! این کار با اخلاق‌مداری که در فیلم ساخته شده هم‌خوان نیست! قهرمان فیلم در پایان‌بندی ضد قهرمان می‌شود. و کلید همه‌ی خلاف‌هایش هم در یک جمله‌ی اوست. وقتی می‌گوید دلش می‌خواسته روزی پشت این در منتظر بماند. یعنی فردی که بچه‌دار نشده حالا بچه دزدی می‌کند. بگذریم از پرسش‌هایی از این دست که چرا از پروش‌گاه کسی را به فرزندی قبول نمی‌کند و اصرار دارد همین بچه‌ای که در نسبش تردید است را برای خود نگه دارد! ضد قهرمان فیلم فرار می‌کند. اما معلوم نیست به چه دلیلی و به کجا! پایان‌بندی فیلم هم غیر واقعی است و هم غیر اخلاقی!

نکته‌ی دیگر فیلم صدای رادیو است. صدایی که اغلب مواقع به عنوان آمبیانس استفاده شده در حالی که توجیهی ندارد. یعنی در سکانس‌های داخلی بیمارستان هم به گوش می‌رسد(که اگر تعمدی بوده باید به عنوان موسیقی کار استفاده شده باشد و واقعن بدون توجیه است!) هم‌چنین بی تناسبی برنامه‌های رادیویی با واقعیت هم مشکل دیگری‌ست. بعد از ظهر قرآن و اذان پخش می‌شود! یا مثلن ترانه‌ی «اینجا تهرانه...» از رادیو پخش می‌شود که ما نفهمیدیم کدام شبکه رپ‌های «هیچکس» را باید پخش کند! این اشکال‌های ریز برای  کسی مثل میرکریمی که همیشه ریزبینی‌ها نقطه‌ی قوت فیلم‌هایش هستند خیلی سبک و ناراحت‌کننده است.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

چ مثل چریک؛ از چه گوارا تا چمران

همین آغاز بگویم که کوروش علیانی نقدی بر «چ»ی حاتمی‌کیا نوشته با عنوان «رفتم و چ را دیدم» که شاید همه‌ی حرف‌ها و احوال مرا در طول فیلم بیان کرده باشد.

اما از آن گذشته چند نکته درباره‌ی «ابراهیم حاتمی‌کیا» و «چ»اش:

1. چند وقت پیش درباره‌ی فیلم «چه» اثر «استیون سودبرگ» نوشتم. یک فیلم تاریخی با محوریت یک چریک انقلابی به اسم «ارنستو چه گوارا»(این‌جا) اما شباهت «چ» و «چه» به سادگی یک نام نیست. هر دو فیلم جنگی محسوب می‌شوند. هر دو در مورد یک چریک انقلابی حرف می‌زنند. هر دو روایتی خطی و روزمره از جنگ‌ها بیان می‌کنند و به چند فلش‌بک -که به عقیده نگارنده جایی را هم در فیلم پر نکرده بود- بسنده کرده‌اند. «چ» یک «چه»ی ایرانیزه شده است!

2. «چ»ی حاتمی‌کیا چند برگ برنده دارد. یکی پرداختن به زمانی از تاریخ که به شدت مغفول مانده. یعنی حد فاصل انقلاب اسلامی تا آغاز دفاع مقدس. دوم پرداختن به شخصیت‌های حقیقی انقلابی که در سینمای منورالفکرها جایی نداشته و ندارد.(مگر بنا بر اسطوره کشی باشد!) و دیگر ساختن صحنه‌های جنگی که خوب در آمده اغلب و البته هالیوودی نشده و ایرانی مانده. و این‌ها چیزهای کمی نیستند تا یک فیلم را بلند کنند.

3. چمران فیلم و فریبرز مختارنیا (همان عرب‌نیا) به شدت روی اعصاب است! چمران کیست؟! همین آدم منفعلی که هیچ حرفی ندارد، نه در نبرد و نه در عقیده و نه در بیان؟! طوری که اصغر وصالی که هیچ عنایت هم منطق و بیان را به رخش می‌کشد و پیش چشم همه‌ی تماشاگران چمران سست منطق را سکه‌ی یک پول می‌کند؟! همین چریک بی دست و پا و کت و شلواری که هیچ نظر درست و حسابی در مورد جنگیدن ندارد جز این که یک پل بی خاصیت را برای دل اصغر آقا سد کنند یا باید نیروی بیشتر بیاید(!) یا از کاه سنگر بسازد آن هم وقتی فقط چهار-پنج نفر باقی مانده‌اند! همین آدم کم خردی که مخالف کشتن الاغ است وقتی دارد درد می‌کشد چون کشتن خوب نیست؟! چمرانی که نه چمران خمینی است و نه حتا چمران بازرگان؟! و عرب‌نیایی که نه شبیه چمران حرف می‌زند و نه حتا شبیه چمران گریم شده! بیش‌تر این گریم به درد خنده بازار می‌خورد! و از اساس انتخابش هم به خاطر اختلاف جثه‌ای اشتباه به نظر می‌رسید!

راستش را بخواهید بعد فیلم وقتی فکر می‌کردم فقط این جمله از قیصر توی ذهنم دست‌کاری می‌شد که «چمران چمران که می‌گفتند این بود؟!»

از فیلم‌نامه‌ای که نیست هم... بگذریم!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

شب‌های هالیوودی من!

این نوشته در واقع نقد یک فیلم نیست. حکایت آشفتگی من از دیدن یک فیلم است!

از وونگ کار وای یک فیلم کوتاه و یک فیلم بلند دیده بودم و تنها سکانس پایانی «در حال و هوای عشق» کافی بود تا سینمایش را دوست داشته باشم. یا حتا نگاه عاشقانه‌اش در «دست» به یک مفهوم مبتذل کافی بود تا توانایی‌اش را بستایم. پس عجیب نیست که «شب‌های بلوبری‌ای من»(دیدم در ترجمه نوشته‌اند شب‌های زغال‌اخته‌ای من!) را با هیجان و تنها به خاطر نام کارگردان ببینم. آغاز فیلم اصل جنس است! شخصیت‌پردازی با امضای «وای». با قدرت و عاشقانه. پیش از مسافرت یک عاشقانه‌ی روتین و یک‌دست و لذت‌بخش... آن‌قدر که مرا آماده کند برای گفتن این عبارت:«اگر روزی کارگردان می‌شدم در بهترین حالت وونگ کار وای بودم!»

اما افول ناامیدکننده‌ی وای و گره خوردن نگاه چینی و منحصر به فرد کارگردان به آشغال‌سازی‌های هالیوود توان نوشتن نقد را هم گرفت! اتفاق‌های بی‌خود لاس وگاس... بگذریم!

یاد اصغر خان فرهادی خودمان افتادم. خوب یا بد سینمای خودش را داشت. ایرانی می‌ساخت. بگذریم که ضد ایرانی بود یا نه! اما وقتی به «گذشته» رسید ادای آن طرفی‌ها را در آورد و... تمام شد!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

کوتاه از «چه»

به جای مقدمه: این مدت چیزی درونم، ذهنم را قلقلک می‌داد برای دیدن فیلمی که ارزشش را داشته باشد و البته بیش‌تر می‌خواست بنویسم درباره‌اش. تا این که «چه» را دیدم. فیلمی از «استیون سودبرگ» ساخته‌ی سال 2008.

اما بعد:

فیلم «چه» در ژانر «بیوگرافی» در دو پارت به زندگی «ارنستو چه‌گوارا» از آشنایی با «فیدل کاسترو» تا کشته شدن «چه» می‌پردازد.
فیلم بما هو فیلم(!) خیلی خوب نیست. فیلم‌نامه‌ای که تا حد زیادی خطی است و آن‌جا که ترتیب روایت را به هم می‌زند تاثیری که در پیش‌برد داستان و جذب نظر مخاطب ندارد هیچ، از صحنه‌های نبرد -که به خوبی ساخته شده‌اند- حساسیت‌زدایی می‌کند. در بیش‌تر موارد به خصوص در پارت دوم فیلم تصور می‌کنیم با یک مستند-داستانی طرفیم. خیلی از اتفاقات گو که در زندگی و خاطرات «چه‌گوارا» وجود داشته باشند، دخالتی در فیلم ندارند. خیلی از خُرده نبردها قابلیت حذف داشتند. در مقابل به شدت فیلم از نبود داستانک‌ها و داستان‌های فرعی رنج می‌برد و همین موضوع بر مستند نمایی فیلم و خسته کنندگی‌اش می‌افزاید.

از سوی دیگر کارگردانی صحنه‌های جنگی کم‌نظیر و قوی است. و سکانس اعدام «چه‌گوارا» در انتهای فیلم را می‌شود یکی از تاثیرگذارترین و به‌ترین دکوپاژها و کارگردانی‌های سینمای جهان دانست. وقتی سازنده‌ی فیلم از به تصویر کشیدن چهره و میمیک تنها کاراکتر فیلم‌ش در حال مرگ انصراف می‌دهد و به «پی اُ وی» رو می‌آورد تا مخاطب آن لحظه را از دید «چه» ببیند و بشنود و بر بار سمپاتیک کار بیافزاید.

اما آن‌چه در تمام فیلم ذهن نگارنده‌ی این سطور را به خود مشغول می‌کرد، اسطوره‌نمایی در سینماست. اتفاقی که در «چه» یکی از قله‌هایش را تجربه می‌کند و هر دغدغه‌مندی آن را نیاز گم‌شده‌ی این روزهای سینمای ماست. چیزی که در سینمای ضدقصه‌‌ای که این روزها مُد روز است یافت و ساخت نمی‌شود.

به راستی مردم هر فرهنگی از قهرمانانش خط می‌گیرند و سینماگران ما برای خوش‌آیند جشنواره‌های باغ‌وحشی قهرمان‌شکنی می‌کنند. و خدا عاقبت این فرهنگ کژساخته را به خیر کند...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

پس از نیمه‌شب یا After midnight


این روزها که عرصه‌ی سیاست‌مان پر است از ناملایمات و ما هم مأموریم به خار در چشم و استخوان در گلو، فیلم می‌بینم گه‌گاه.

چند روز پیش قسمت سوم از سه‌گانه‌ی "...before" را دیدم. سه‌گانه‌ای که بین هر دو قسمت 9 سال فاصله‌ی زمانی وجود دارد. هم فاصله در ساخت و هم فاصله در فضای داستانی.«پیش از نیمه‌شب» مانند دو قسمت قبلی خودش ماجرای یک روز را روایت می‌کند. آن هم با محوریت دو شخصیت اصلی یعنی «جسی» و «سلین». آفت فیلم‌هایی که با شخصیت‌های واحد اما با فاصله‌ی زمانی زیاد ساخته می‌شوند این است که شخصیت‌ها تغییر می‌کنند، اما در هیچ‌کدام از قسمت‌های این تریلوژی این اتفاق پیش نمی‌آید بل‌که شخصیت‌ها تکامل می‌یابند. اساس شخصیت‌ها در هر سه فیلم یکی‌ست اما تکامل ناشی از سن و اتفاقات به شکل زیرپوستی حس می‌شود.

در کل این سه فیلم دو شخصیت اصلی به خوبی پرداخت می‌شوند و عمق پیدا می‌کنند و شخصیت‌های جانبی هم به شکل باورپذیری تیپ‌سازی می‌شوند.

نکته‌ی دیگر درباره‌ی سه‌گانه‌ی «پیش از طلوع»، «پیش از غروب» و «پیش از نیمه‌شب» روایت دیالوگ‌محور است که از طرفی طبیعی بودنش آن‌قدر به چشم می‌آید که گاهی به نظر می‌رسد بداهه‌گویی باشد و قابل تحسین است. اما از سوی دیگر این شکل فیلم‌سازی از سینما و ماهیت آن که هنری تصویری‌ست فاصله دارد. در این سبک، اثری از نور و تصویر و رنگ و لباس و صحنه و... نیست! گاهی به نظر می‌رسد از اساس دکوپاژی صورت نگرفته! و در بیش‌تر صحنه‌ها دکوپاژ به «دوربین روی دست» خلاصه شده و همین!
نکته‌ی قابل تأمل دیگری که این سه‌گانه دارد، تحول نگاه کارگردان است که به نظر حساب‌شده می‌آید. دیالوگ‌ها و تصاویر مانند شخصیت‌ها بزرگ شده‌اند. حیایی که در قسمت اول و دوم هست (به خصوص در «پیش از طلوع») در «پیش از نیمه‌شب» نیست! به عبارتی این مجموعه عاشقانه آغاز می‌شود، به همراه بار کمی از اروتیک و قسمت به قسمت بار عاشقانه جای خود را به بار اروتیک می‌دهد. آن‌قدر که مخاطب در انتهای قسمت سوم حسی شبیه سکانس پایانی «پیش از غروب» را ندارد، آن‌جا که «سلین» گیتار می‌زند و یا سکانسی از «پیش از طلوع» که سلین و جسی در اتاق موزیک نگاه‌شان را از هم می‌دزدند. و این گذار از عاشقانه به غریزه به شدت با محتوای فیلم یعنی تبدیل شدن عاشق و معشوق به زن و شوهر -آن هم پس از چندین سال زندگی مشترک- هم‌خوانی دارد و در این مورد می‌شود باز هم سازنده را تحسین کرد.
با همه‌ی این حرف‌ها به نظر نگارنده‌ی این سطور، این فیلم در حد «بد نبود!» خواهد ماند و بیش از فیلم بودن، یک مقاله یا داستان پر دیالوگ تصویری‌ست!


-------------------
1. «پیش از طلوع» در ویکی پدیا
2. «پیش از غروب» در ویکی پدیا
3. «پیش از نیمه‌شب» در ویکی پدیا
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

این چند شات

این روزهای شلوغ لحظه‌های خلوتی هم داشت که مثل معمول، فرصتی شد برای دیدن چند فیلم. این بار اما به لطف دوستان چند فلیم ایرانی دیدم. مثل همیشه دلم می‌خواست نقد بنویسم یا اقلن اشاره‌ی تحلیل‌ناکی(!) کنم! اما امان از فیلم‌هایی که نفس آدم را می‌گیرند. نمونه‌اش همین «برف روی کاج‌ها» که نه نقد برمی‌دارد نه تحلیل! هر چه بخواهم بنویسم خلاصه می‌شود در این:« کاریکاتور مبتذل سیاه و سفید با پزِ مضحک روشن‌فکری شدید و شکلک درآوردن از سیاه‌بازی‌های یک اسکار برده‌ی عینک دودی!»

از آن طرف «بوسیدن روی ماه» که چیزی نداشت جز یک حرف نه چندان درشت و بازی دم دستی کارگردان محترمی که بین «طلا و مس» خودش با «یه حبه قند» میرکریمی راه می‌رود و خیلی راه دارد تا طعم بگیرد! یک فیلم نپخته و جا نیافتاده!

این وسط «هیچ کجا، هیچ کس» ابراهیم شیبانی بهتر بود. از اشکال‌های ایرانی-هندی‌اش که بگذریم و ارتباط تله‌ای که در فیلم حاکم بود، (مثل شخصیت رضا کیانیان که معلوم نبود کیست و چیست و راز شغل سخت و ماشین لوکس‌ش که فاش نشد) بوی 21 گرم استاد آلخاندرو گونزالز ایناریتوی کبیر را می‌داد! (این لقب «کبیر» را فقط برای همین 21 گرم می‌گویم وگرنه ثابت کرده می‌تواند آشغال «ذیبا» را بسازد!) ساختار به هم ریخته‌ای که اگر چه نمونک ناتراز 21 گرم بود اما به عنوان فیلمی در این سطح خوب بود و آن چه از یک اثر هنری انتظار می‌رود که مخاطب را در زمان تعقیب کند برآورده کرده بود. بگذریم که آفت فیلم‌های تکنیک‌گرا که بی‌دغدغه‌ای و دوری از محتوا است دامن این فیلم را هم رها نکرده بود.

سخن بسیار است و دیگر این‌که امیدی به فجر و سیمرغ-بازی و امثال آن نیست... هر چه باشد از دل همین «عمار»ها در خواهد آمد...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

ماهی مرده‌ی حوض نقاشی

«حوض نقاشی» سوژه‌ی بکری دارد. اما فقط سوژه است. خبری از «پرداخت» نیست! خیلی رو حرف می‌زند. مقایسه می‌کند. که البته به خاطر نو بودن سوژه این رو بودن زیاد توی ذوق نمی‌زند و بوی شعارش زیاد نمی‌پیچد. گذشته از آن، فیلم از ریتم افتاده. کل قصه‌ی خالص، کشش یک فیلم کوتاه را دارد که به طرز ملال آوری با پلان‌های طولانی و سکانس‌های بی خود کش آمده در حد فیلم سینمایی! این اتفاق را در «پاداش سکوت» مازیار میری هم سراغ دارم. شخصیت‌های فیلم، گذشته از رضا و مریم (شهاب حسینی و نگار جواهریان) که البته فاصله دارند تا جا افتادن، بقیه بی خاصیت و پوچ‌اند. بر خلاف چیزی که انتظار داشتم هیچ کدام از بازی‌ها درخشان نبود. مریم که دستش را اول فیلم نمی‌تواند به هم بزند کفگیر را عادی در دست دارد. مداد نقاشی را مثل همه بین سه انگشت می‌گیرد. در مورد معلولیت مریم و رضا هیچ مسئله‌ی مشخصی ارایه نمی‌شود.
حوض نقاشی پر از اضافه است! نصف زمان فیلم. اکثر پرسوناژها از جمله شوهر معلم و دخترش و... خیلی از اتفاقات. سکانس‌هایی که برای پر شدن زمان نوشته شده‌اند به هیچ وجه درنیامیخته‌اند. هر کدام ساز خودش را می‌زند. از این جهت که سوژه کوچک است آدم یاد فیلم‌های «میرکریمی» می‌افتد. اما تفاوت در ریزبینی میرکریمی‌ست. هر چه «به همین سادگی» و «یه حبه قند» پر است از ریزه‌کاری‌ها تا هم فیلم را از خسته کنندگی در بیاورد هم اصل فیلم را قاب بگیرد، حوض نقاشی لخت و ملال آور است.


+++
1. تصویر بالا لطیف‌ترین تصویر فیلم بود.
2. بهترین دیالوگ فیلم: «گریه مال مرد ه. فقط سرتو بالا بگیر و گریه کن»

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

رسوایی آقای ده نمکی

دیروز رفتیم که رسوایی آقای ده‌نمکی را ببینیم. اگر از ژست همیشه مخالف روشن‌فکری جدا باشیم، «رسوایی» برای کارگردانش فیلم خوبی‌ست. از نظر ساختاری هم قصه دارد و هم خط روایت. بر خلاف دو اخراجی‌های اخیر سر و ته دارد. می‌شود گفت چه می‌شود. ده‌نمکی این بار واقعن فیلم‌نامه نوشته. برای سازنده‌ی اخراجی‌ها این فیلم یک قدم رو به جلو است. و در واقع با ساخته‌ی پیش از این‌ش زمین تا آسمان تفاوت دارد.
اگر چه ایرادهای خُرد و درشتی به کار از نظر فنی و هم‌چنین محتوایی وارد است. از شخصیت پردازی ضعیف گرفته که به جز در مورد بعضی مثل شخصیت روحانی (اکبر عبدی) و افسانه (الناز شاکردوست) که قابل تحمل بود، در مورد بقیه‌ی پرسوناژها نه تیپ شخصیتی وجود داشت و نه شخصیت داستانی! معلوم نمی‌شود حاج شریف (محمدرضا شریفی نیا) فرش فروش پایین شهر عضو هیأت امنای مسجد ظاهر الصلاح است یا برج نشین بالا شهری که از مذهب ریش دارد و به شکل احمقانه‌ای ابایی از این که جلوی بقیه دختر بزک کرده توی دفترش بیاورد و بقیه را دک کند ندارد! معلوم نمی‌شود دوست همان دختر، یک دانشجوی منفعل سنتی است که به حرف آقایش نباید شب بیرون باشد یا سرقفلی پارتی‌های شبانه! و خیلی چیزهای دیگر که بین فیلم گم شده از شخصیت نپرداخته.
از لحاظ محتوا هم مثل بقیه‌ی کارهای ده نمکی کار رو و رک حرف می‌زند. این کار خوب است و این کار بد. «اسلام به ذات خود ندارد عیبی» هر عیب که هست از مسلمانی عده‌ای ریشوی نفهم است! آدم‌های خوب آخرش موفق می‌شوند!
بر خلاف چیزی که شنیده بودم «رسوایی» مبتذل نبود. این فیلم خیلی پاک‌تر بود از اخراجی‌های 3. 
قسمت مربوط به شفای حامد هم ورژن پیش‌رفته‌ی کلید اسرار بود! و شکی ندارم که خیانتی که این شکل تبلیغ شفا گرفتن‌ها به دین می‌کند بیش‌تر از خدمتش است. آخر فیلم هم که هر چه آدم بدنام را مبرا می‌کند. وقتی دختر با همان آرایش و همان پوشش و فقط با لباس سفید در یک قاب سفید (بهشت) عاقبت به خیر می‌شود!‍
در کل اگر از نظر فنی سخت نگیریم و خیلی روی تأثیرهای بلند مدت خرافه گرایی و سیاه و سفید نشان دادن‌ها حساس نشویم، «رسوایی» برای مخاطب عام خوب است. یعنی بهتر است. هم بهتر از مزخرفاتی چون کلید اسرار و هم بهتر از فیلم‌های زرد و تله‌ای که نه هنر دارد و نه حرف و مدت‌هاست تلویزیون و پرده‌ی سینما را اشغال کرده...


+++
1. دیشب جانگوی آزاد شده‌ی تارانتینو را هم دیدم. خوب نبود. برای تارانتینوی دوست داشتنی من خوب نبود...

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی