نوشته‌های این‌جا صرفن دیدگاه نگارنده بوده و لزومن مورد تایید اسلام نیست!

ایگنیشس جی رایلی

مطلب تیتر یک را این‌جا بخوانید

۲۵ مطلب با موضوع «فرهنگ» ثبت شده است

چرا بدحجاب‌ها را نهی نمی‌کنم؟!

شما اگر کسی را از کاری نهی کنید -چه نهی‌تان از ممنوع شرعی باشد و چه از ممنوع عقلی- از چند حالت خارج نیست. یا مخاطب‌تان بدون التفات و توجه مشغول به ممنوع است. مثل کسی که متشرع است به خیال این که ظرف آب است می‌خواهد الکل سر بکشد! و شما او را از اشتباهش آگاه می‌کنید. یا این که از حکم شرع/عقل مبنی بر ممنوع بودن آن بی خبر است. مثل این که کسی بی خبر از حکم گوشت خرگوش، می‌خواهد کباب خرگوش به نیش بکشد و شما حکم دین را برایش نقل می‌کنید. یا جایی که کسی غذای مضری را قصد کرده بی خبر از ضررش، شما از معایبش می‌گویید.

پُر واضح است که بدحجاب‌های جامعه‌ی ما به اشتباه روسری‌شان عقب نرفته، یا پاچه‌ی ساپورتشان یک شبه آب نرفته که بی خبر با همان وضع از خانه بیرون زده‌باشند و شما آگاهشان کنید! از طرفی در جامعه‌ی ما هم با این همه تبلیغ و سخن‌رانی و بنِرِ پوست شکلات(!) نمی‌شود تصور کرد کسی بی خبر از حکم شرع یا آسیب‌های شهوت‌پراکنی عمومی نیست تا لازم باشد من و شما از حکم شرع و عقل حکایت کنیم.

می‌ماند حالت دیگری که لجاجت و مخالفت است. این که مخالفت در مقام نظر است یا مقام عمل اگر چه به جای خود تفاوت‌هایی ایجاد می‌کند اما چیزی نیست که اثر ظاهر داشته باشد و هم‌چنین تفاوتی در برخورد ایجاد نمی‌کند. در این حالت چه می‌شود کرد؟! یا باید برخورد قهری داشت. که این برخورد قهری در مقابل همه موجب اختلال نظام و عسر و حرج و مفسده‌های دیگر است، یا باید زمینه‌ی مخالفت و لجاجت را از بین برد.

چیزی که ذهن مرا درگیر می‌کند این است که کدام حرکت ایجابی و کدام سخن به رفع لجاجت و مخالفت عملی کمک می‌کند؟ و پاسخی که تا امروز به آن رسیده‌ام «هیچ» است! شاید باید سکوت کرد امروز را...

از طرفی نهی‌های اشتباه و کج‌سلیقگی در انجام فریضه و  نگاه لب‌ریز از تبختری که در امر به معروف‌ها و نهی از منکرهای ما جماعت مدعی دین‌داری بروز داشته و دارد -و خلاف روح و باطن فریضه است- باعث شده حتا نهی صحیح هم در چنین فضایی با برخورد منفی مواجه شود. یک حساب سرانگشتی به من می‌گوید هزینه-فایده‌ی این نهی به سمت مثبت نیست. با یک کلام که اثر مثبتی ندارد، دچار طرد شخصی و انزوای مکتبی هم می‌شویم! حتا اگر از خود گذشته باشیم و قید منافع شخصی‌مان را در جامعه بزنیم، آیا بعد از آن مجالی برای عرضه‌ی بی روتوش و بی سانسور دین برای این افراد می‌یابیم؟ و آیا فرصتی بعد از آن خواهد بود برای رفع لجاجت و مخالفت و یا عمل به «کونوا دعات الناس بغیر السنتکم...»؟

۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
طلبه اُ منفی

هم‌جنس‌گرایی؛ نقد بنا یا نقد مبنا؟

با انتشار خبر رسمی شدن هم‌جنس‌گرایی در ایالات متحده آمریکا، سیل اظهار نظرها در این باره هم آغاز شد. و عجیب نیست که عموم نظرها در این‌باره در اقلیم فرهنگی ما منفی باشد و با نقدهای جدی مواجه شود. در این باره ضمن تاکید بر این که هم‌جنس‌گرایی پیش از این در ایالات متحده ممنوع و غیر قانونی نبوده تا آزاد شده باشد و تنها جنبه‌ی رسمی به قرارداد ازدواج مردان و زنان هم‌جنس‌گرا داده شده است، درباره‌ی نقدهای انجام شده نکته‌ای قابل ذکر است.

بعضی از نقدهایی که به این قانون وارد شده به طور مستقیم به نتیجه بر می‌گردد. با این ادبیات که عمل غیر اخلاقی یا حیوانی یا گناه در غرب رسمیت پیدا کرده و از این قانون وصف مشمئزکننده بودن را مد نظر قرار داده‌اند. این ادبیات را بیش‌تر در چارچوب نقد خطابی می‌توان لحاظ کرد و چندان جای بحث ندارد.

اما نقدهای حقیقی به این موضوع به دو دسته‌ی «نقد بنا» و «نقد مبنا» تقسیم می‌شود. نقد بنا به معنای پذیرش اصول فلسفی و جامعه‌شناسی غرب و مخالفت با این موضوع به طور جزیی است. این ادبیات بیش‌تر از سوی غرب‌گرایان و روشن‌فکرهایی مطرح می‌شود که هنوز دل از سنت‌های شرقی خود نبریده‌اند و یا بنا به مصلحت مردم‌گرایی، مایل به مخالفت با جمهور نیستند. اما پرسشی که قابل طرح است این که: آیا چنین قانونی با بنای غلط تدوین شده؟ به عبارت دیگر آیا با مبنای غرب در تنافی است؟ پاسخ منفی است! بنای این قضیه در کمال قوت است. از جامعه‌ای که بر پایه‌ی نفی ماورا(ماتریالیسم) و بشرمحوری(امانیست) و به تبع آن، اَصالت لذت بشر استوار شده غیر از این قانون انتظار می‌رود؟!

این قانون نه تنها عجیب نیست که حتا در زمانی که مردم ایالات متحده به طور گسترده با هم‌جنس‌بازی و هم‌جنس‌گرایی زاویه داشته‌اند1 نیز حقیقت در سایه بوده است. در مکتبی که بنا بوده هر انسان از لذت‌هایش تا هرجا که خواست و به آزادی دیگری تعرض نکرد، آزادانه استفاده کند و هنوز هم بر همان مبناست، ارتباط جنسی با هم‌جنس و غیر هم‌جنس تفاوتی ندارد. انسان موظف است لذت ببرد و اگر به لذت‌های خودش خللی وارد کند به نفسش مدیون شده و اگر دیگری مانعش باشد قانون از او حمایت می‌کند.

از این رو واضح است که نقدهایی که به این موضوع وارد می‌شود ناگزیر باید مبنا را هدف قرار دهند. دوستانی هم که میان شیفتگی غرب –بخوانید غرب‌پرستی- و قبح هم‌جنس‌گرایی –بر اساس فطرتشان- در تردید و یا تلاش برای جمع‌اند بهتر است صادقانه‌تر بین این دو یکی را انتخاب کنند.

 

1.      1. مثلن به یاد بیاورید در فیلم «بعد از ظهر سگی» جایی که معلوم می‌شود یکی از سارقان دچار اختلال جنسیتی است و تمایل به جنس موافق دارد، عده‌ی زیادی در اعتراض به او راهپیمایی می‌کنند!

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

چرا می‌خواهم به وبلاگ‌نویسی برگردم؟

در ستایش وبلاگ‌نویسی یا در پاسخ به این‌که: چرا می‌خواهم به وبلاگ‌نویسی برگردم؟

دلیل‌های جزیی زیاد است اما عمده‌ی دلیل‌هایم این‌هاست:

1. مُرده‌زاییِ ایده:

وقتی وبلاگ می‌نوشتم با دیدن یا شنیدن چیزی برایم یک ایده‌ی چند کلمه‌ای شکل می‌گرفت. به آن واژه‌ها فکر می‌کردم. می‌پرداختمش تا برسد به یک مطلب کامل. بعد می‌نوشتم و احتمالن ویرایش می‌کردم. در آخر مطلبم را ارسال می‌کردم. اما این روزها اگر پشت فرمان هم که باشم همان تک مضرابی که توی ذهنم آمده را بی دردسر در یک شبکه اجتماعی منتشر می‌کنم و از جوانه زدنش جلوگیری می‌کنم!

2. پوپولیسم!:

مهم‌ترین ملاک تشخیص سطح مطلب در شبکه‌های اجتماعی تعداد لایک/پلاس/... است. خیلی از ما دیگر حاضر نیستیم مطلب قوی بنویسیم حتا اگر توانش را داشته باشیم. چون یا مخاطبمان پست‌های سطحی را بیشتر لایک می‌کوبد(!) یا مطلب قوی ارزش انرژی‌ای که برایش می‌گذاریم را ندارد وقتی با یک حرف مفت هم می‌شود به همان میزان لایک گرفت!

3. نوشتن در دفتر بی شیرازه:

اگر شما برای مطلبتان ارزش قایل باشید، آن قدر که وقتی مثلن درباره‌ی «تعارض و تزاحم علم و دین» می‌نویسید، بخواهید در چند جا به آن رجوع کنید و بقیه هم بتوانند از آن مطلب استفاده کنند، حتا اگر بالفعل مخاطبی نداشته باشد، در دفتری می‌نویسیدش تا بماند. ماهیت شبکه‌های اجتماعی شبیه دفتر نیست. برای همین آرشیو زمانبندی شده ندارد. برای همین در جست و جوی گوگل اعتباری ندارد. بر خلاف وبلاگ که شیرازه دارد...

4. سوء هاضمه:

فست فودها هم پدر گوارش ما را در آورده‌اند هم رغبتمان را به غذای خوب کم کرده‌اند هرچند طعم فوق العاده‌ای داشته باشند. روزانه چندین صفحه مطالعه می‌کنیم. منظورم همین نوشته‌های یک خطی و چند خطی است. در مجموع به اندازه‌ی چندین کتاب خوب در ماه می‌شود اما دیگر رغبتی به خواندن یک مطلب خوب 50 سطری نداریم. حتا اگر یک قصیده‌ی فاخر باشد. چون دستگاه گوارش ذهنمان پر شده از واژه‌های محدود و پر تکرار. این هم مطالب هله-هوله‌ای سر ذوق چشممان هم زده جوری که تحمل دیدن مطلب‌های خوب را هم نداریم.

5. گلاب به روی همه‌تان!:

مدت‌ها پیش در نوشته‌ای تعبیری دیدم عجیب: «اسهال قلم!» اگر چه تعبیر فاخری نیست اما حقیقت مشمئز کننده‌ای است! کسی که دویست صفحه علم دارد و ده صفحه می‌نویسد، نوشته‌اش ارزش‌مند است. اما کسی که ده صفحه علم دارد و همه ده صفحه را می‌نویسد ملال آور است. چون همه‌ی دانسته‌هایش ارزش‌مند نیست. اما خدا رحم کند به روزی که کسی با ده صفحه دانش، هزاران صفحه بنویسد... حکایت ماست. همه‌ی فرصتمان در همین چاردیواری است، پس راه افزایش دانشمان یا بسته یا محدود است به رقیق‌شده‌ی دانش‌های دیگران! اما از خروجی دادن ناچاریم. چون یک روز ننوشتن یعنی یک روز نداشتن توجه و...!

6. عصاکِشیِ مخاطب نابینا:

عمده‌ی مخاطب‌های وبلاگ، با شناخت از نویسنده و یا علم اجمالی به موضوع و ساختار نوشته‌ی او مطالب را می‌خوانند و نظری که می‌دهند هم طبیعتن می‌تواند کمک کند به پیشرفت. اما دنبال‌کننده‌های ما در شبکه اجتماعی افرادی هستند که عمومن نه ما را می‌شناسند نه در موضوع نوشتن ما تخصصی دارند. من اگر شعری بنویسم و ده‌ها نفر آن را بپسندند وقتی ارزش دارد که بدانم اگر شعر ضعیف یا حتا بی وزن و قافیه بگذارم همین افراد نقدش می‌کنند نه لایک! پس اگر عقل به خرج دهم برایم اصل تشویق‌ها بی معنا می‌شود و اگر هم خام تشویق‌های افراد بی اطلاع شوم قلم و دانشم به قهقرای ابتذال و سطحی‌نگری می‌رسد. امروز غالب نویسنده‌ها و شاعرانی که در شبکه‌های اجتماعی فعال‌اند به مرگ کاری رسیده‌اند. نه پیشرفتی دارند، نه تولیدی و نه امیدی به آینده‌شان است!

7. نگران زبان فارسی‌ام...


۱۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

روشن‌فکرهای عوضی

روشن‌فکرهای همه جای دنیا به مطالعه‌ی زیادشان شناخته می‌شود. و من امروز و این‌جا روشن‌فکرهایی دیده‌ام که مطالعه‌شان صفر است. جر موزیک‌های با کلاس(!) هم اهل گوش دادن نیستند! کسانی را دیده‌ام که از روشن‌فکری «ژست با سیگار»، «موزیک کلاسیک» و «مخالفت با همه چیز» را فهمیده‌اند و سطح تحلیل‌شان از چرندیاتی که کم و بیش توی تاکسی می‌شود شنید بالاتر نیست. کسانی را دیده‌ام که ضعف اطلاعات‌شان را با شایعات احمقانه پر می‌کنند. کسانی که حاضرند برای خاص بودن بدیهیات را نفی کنند. کسانی که برهان که هیچ، مغالطه هم سرشان نمی‌شود! برای مخالف‌ت با هر معقولی یاوه می‌گویند...

عوضی یک فحش نیست! لایق‌ترین و درست‌ترین صفتی است که به عنوان همین بعض روشن‌فکرهایی که ذکرشان گذشت می‌چسبد. عوضی یعنی همان آدمی که آن‌قدر در پوسته‌ی روشن‌فکری‌اش راه را عوضی رفته تا رسیده به این‌جا. این‌جا که انسانیت را قی کند و افاضه کند: ما را چه به غزه...

۱۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

تأثیر رسانه بر ایمان

تأثیر رسانه بر ایمان

ارایه‌ی تأملاتی در قالب یک «شِبه مقاله‌ی شفاهی»!

جمعه سوم مرداد (فردا) 1393 ساعت 19

کازرون - حوزه‌ی علمیه‌ی صالحیه - سالن اجتماعات دفتر نشر معارف

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

کُتَلی شجریان حتا

پرده‌ی یکم: کُتَلی

در شهر ما یک سری وسیله‌ی موسیقی هست شبیه به دُهُل همراه با نقاره! جالب این‌جاست که این وسیله برای جشن و عزا استفاده می‌شود و تنها ریتم نواختن متفاوت است. تا جایی که می‌دانم اگر شاد بنوازند می‌گویندشان مِهتر و اگر برای عزا بنوازند می‌شود کُتَلی!
در کل به نظرم ساز زدن برای میت آن هم سازی که توی جشن‌ها می‌رود و متدین‌های شهر هم میانه‌ای با نواختن و نوازندگانش ندارند کار مسخره‌ای‌ست!
الغرض تا سال‌ها یادم می‌آید که عده‌ای بانی می‌شدند تا مهترهای محترم در دهه‌ی محرم کتلی بزنند! تا این‌که صاحب عقلی منع کرده بود و دیگر نیامدند. یادم می‌آید یکی می‌گفت وقتی کتلی نمی‌زنند اصلن فضای ماه محرم ندارم!!!


پرده‌ی دوم: شجریان

چند سالی‌ست با شیرین‌کاری‌های شجریان و نازهایش برای پخش شدن-نشدن آثارش از صدا وسیما، پخش همه‌ی آثارش از رسانه ملی ممنوع شده حتا ربنا... چرایی این اقدام صحیح محتاج بحث مفصل است اما گذشته از مواضع ضد انقلابی و ضد مرجعیت دینی، اگر قرار باشد هر کس و ناکسی بعد از شهرت و احیانن محبوبیت هر روز بساطی پهن کند برای صدا و سیما و به اصطلاح شل کن-سفت کن راه بیاندازد، همان بهتر که توجهی به عشوه‌هایش نشود و از اساس دور هنرش خط کشیده شود!

حالا این‌که دوستانی اعتقاد کنند بدون ربنای حضرت استاد(!) حال و هوای ماه مبارک رمضان و سفره‌ی افطار جاری نمی‌شود، اگرچه شاید در مورد بعضی درست باشد اما ارزش و قیمتش به میزان همان کُتَلی است! اساسن معنویتی که با صدای یک مناجات بیاید و با نبودنش برود همان بهتر که نیاید! چند سالی که بگذرد درست می‌شود...


پرده‌ی سوم: حتا

نقل است کسی برای سحری بیدار شد و سر سفره نشست! خانواده با تعجب نگاهش می‌کردند. او هم در جواب نگاه‌ها گفت: «من که نماز نمی‌خوانم، روزه هم نمی‌گیرم، اگر سحری هم نخورم که کافر محضم!»

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

دیکتاتورهای عرصه‌‌ی تعقل

خیلی حرف داشتم برای زدن. آن هم ذیل این عکسی که تصادفن دیدم. از مجموعه‌ی آزادی‌های یواشکی زنان در ایران. اصل موضوع قضیه‌ی کوچکی‌ست، اما ظرافت‌هایی که در کنارش درز می‌کند مهم‌تر است.
خیلی حرف داشتم که خیلی بالا و پایین‌شان کردم و آخر سر مختصر شد به این‌که:

اقلیتی که به اکثریت احترام نمی‌گذارد، اگر اکثریت(=حاکم) باشد دیکتاتور بزرگی خواهد شد. و طنز آن‌جاست که این اقلیت، با شعار آزادی اندیشه و احترام به مخالف عربده بکشد!

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

پی‌رنگی برای سرگشاده‌ای در چند اپیزود

اپیزود یکُم(به جای مقدمه):

جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال / هزار نکته در این کار و بار دلداری‌ست

قلندران طریقت به نیم جُو نخرند / قبای اطلس آن‌کس که از هنر عاری‌ست (حافظ)



اپیزود دوم (کمونیسم فرهنگی):

اگر چه اساس نظریه‌ی «کمون اولیه» و «کمون ثانویه» در جهت یک‌سان‌نگری اقتصادی است، اما انتظاری که برخی امروز از موضوعی چون هنر دارند بی شک کاریکاتوری از کمونیسم در این عرصه است. انتظار برای هم‌قواره بودن یک‌یک انواع هنر. کاریکاتوری که من نام آن را «کمونیسم فرهنگی» می‌گذارم. بدون تردید این تفکر -که بیش‌تر به بی فکری می‌ماند- ناشی از جهل مرکب چنین اندیشه‌بازانی است! از آن دردناک‌تر «فاشیسم فرهنگی» است که معلول چنین زاویه‌ی نگاهی‌ست. تمامیت‌خواهی فرهنگی درد بی‌درمان این دوستان(!) است. دردی که سزاست بر آن گریست. فاشیست‌های عرصه‌ی فرهنگ در حقیقت کوتوله‌های هنری‌اند! کسانی که مایل‌اند بی‌هنری خود را در هم‌قامتی جامعه بپوشانند.


اپیزود سوم (گربه‌ی سیاه، گربه‌ی سفید1 یا دیکتاتوری عالمانه و دیکتاتوری احمقانه):

دیکتاتوری اگرچه در ذات خود غرر و غرور دارد اما اقسام هم دارد. دیکتاتوری عالمانه که طرد اندیشه دیگران است در عین علم دیکتاتور، قابل درک است. اما شوربختی در طرد اندیشه‌ی غیر است در حالی که خود انسان درک و سوادی در آن سطح نداشته باشد! چونان بی‌چشمی که تیغ به تاریکی می‌کشد.

جای تأمل آن‌جاست که همه‌ی ما دیکتاتورهایی درون‌مان داریم. برای روز مبادا. و تلخی ناب‌ش آن‌جاست که قربانیان دیکتاتوری توان استحاله شدن به دیکتاتورهای کوچک را بیش‌تر دارند.


اپیزود سوم (سطح شعور هنری در حد کنترل+اف):

رضاخان امیرخانی در بیوتن‌ش لطیفه‌ای دارد. آن‌جا که ممیز کتاب‌ش را وارد داستان می‌کند و می‌گوید الآن ممیز  Ctrl+F را می‌زند و "سکس" را جست‌و‌جو می‌کند و می‌رسد به این‌جای متن! بعد هی بالا و پایین می‌کند تا بفهمد کجای داستان سکسی است!

این مزاح تا آن‌جا مزاح می‌ماند که کسی به کلمه‌ی «اروتیک» در نقد فیلمی که نگارنده‌ی این سطور نگاشته ایراد عقیدتی وارد نکرده باشد! اما به قول دوستان: «برای شما جوک است و برای ما خاطره!»

زار زدن سزاست وقتی «آقای کنترل+اف» تیغ در دست باشد! که هنر پیش‌کش، تعقل‌تان را... و به قول خواجه عبدالله انصاری: «الهی! آن را که عقل دادی چه ندادی و آن را که عقل ندادی چه دادی»


اپیزود چهارم (گادفادر2):

صدا و سیمای جمهوری اسلامی با همه‌ی سانسورهای به حق و ناحق‌ش در تصاویر، «فرناندا لیما» را در قاب لانگ‌شات نشان می‌دهد. آن هم با آرایش و پوشش کذا! سایت‌های این‌سو و آن‌سو نیز در مدیوم‌های مختلف پوشش دادند و... حالا تصور کنید کسانی را که پوستری کوچک از یک فیلم که در لانگ‌شات زن و مردی نشسته‌اند و از قضا زن ماجرا بازوانش را نپوشانده بیضة الاسلام‌شان به خطر می‌افتد و «واثکلاه» بر می‌آورند. البته حد افراد قابل احترام است و قابل درک، اما برادرخواندگی و پدرخواندگی و مدعی العموم بودن‌شان نه! البته این‌ها هم باشند تا «هُم فیها خالدون...» فقط به ضمیرهای ظاهر آیه‌ی شریفه التفات نکنند که از قرآن هم به ریبه می‌افتند!


اپیزود پنجم (مطهری با طعم دل‌خواه):

نه «زن روز» زمان پهلوی را دیده‌ام نه «محلل» را. اما این‌قدر شنیده‌ام که اولی مجله‌ای مبتذل بوده و دومی فیلمی موهن. باز شنیده‌ام یک آخوند نقد محلل را می‌نویسد و در زن روز منتشر می‌کند! آن آخوند مطهری بوده و کارش را می‌کرده. حرف‌ش را می‌زده. از طعن حریفان نمی‌هراسیده. و امروز همان مطهری -البته با سس و ادویه‌ی دل‌خواه- شده است لقمه‌ی هرباره‌ی همین حریفان.

مطهری حُر بود و اندیشه‌ورز. نه سایت جامع شخصی داشت نه اندیشه‌بازی می‌کرد. فرق او با حریفان فرق پسته‌ی‌ پرمغز است و پسته‌ی بی‌مغز. سخن گفتن اولی لذیذ است و دیگری مایه‌ی آبروریزی!


-----------------------

1. «گربه‌ی سیاه، گربه‌ی سفید» عنوان فیلمی از «اِمیر کاستاریکا»

2. «Godfather» یا همان «پدرخوانده»ی «فرانسیس فورد کاپولا» مد نظر است!

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

«این فضای امنیتی» و قُبه‌های روی دوش دولت ناسرهنگ‌ها

اشاره: چندی پیش دوستی نگاشته‌ای داشت با عنوان «این فضای امنیتی». هم‌آن‌جا نظراتم را اعلام کردم. این‌که فضای امنیتی معنای دیگری دارد از آن‌چه مراد آن‌جناب بوده! گذشته از آن که اسم فضای امنیتی هم‌خوان با مسمای مراد دوست ما نبود اما هم‌آن‌طور که پیش از این هم نگارنده‌ی این سطور تصور می‌کرد در انحصار دولت گذشته و یا جریان سرهنگ‌ها (به قول جناب رییس جمهور) نیست. برای کسی که از دور فضای پیچیده‌ی سانسور و ممیزی‌های ارشاد دولت آزادی و اصلاحات را شنیده واضح است که این جریان اگر ندای آزادی قلم و بیان و اندیشه بر بیاورند به اندازه‌ی جریان مورد نقدشان انحصارطلب و تمامیت‌خواه‌اند. و آزادی را برای امثال خود و البته در جهت ول‌انگاری و شُل‌دینی جریان می‌دهند.

اما: هرگز هم‌سو با لحن جریان انصار حزب الله و امثال یالثارات نبوده و نیستم! اما آیا این جریان مانند بقیه حق حیات و بیان دارد؟ آن هم در روزهایی که تک‌خوانی بانوان نه‌تنها بی‌خطا معرفی می‌شود بل‌که ارزشی از ارزش‌های مورد تاکید وزارت ارشاد و جریان‌های حامی به حساب می‌آید! توقیف یالثارات به عنوان خط بطلان دیگری بر کاریکاتور «زنده باد مخالف من» بود البته زخمی عمیق بر صورتک آزادی بیان و اندیشه‌ی دولتی که بنا بود به فضای امنیتی بتازد و حقوق‌دان باشد نه سرهنگ!

تتمه: شاید اگر نبود آن چهار-پنج نظر مفقود شده‌ی این نگارنده در مطلبی که به آن اشاره شد، تمام این سطور هم هم‌آن‌جا بیان می‌شد اما این گمان حاصل شد که پالایش‌های متنی در بخش نظرات فعال است که امکان انتشار این جنس نظرات را نخواهد داد. از سویی این دوست عزیز هماره تاکید داشته‌اند که قصد مستعار نویسی نداشته‌اند و با پیش‌فرض شناخته شدن می‌نگارند. اگرچه هم‌این که این‌گونه مطالب را از تریبون‌های دیگرشان منتشر نمی‌کنند مجال اندیشیدنی دیگر را می‌آفریند.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

این چند شات

این روزهای شلوغ لحظه‌های خلوتی هم داشت که مثل معمول، فرصتی شد برای دیدن چند فیلم. این بار اما به لطف دوستان چند فلیم ایرانی دیدم. مثل همیشه دلم می‌خواست نقد بنویسم یا اقلن اشاره‌ی تحلیل‌ناکی(!) کنم! اما امان از فیلم‌هایی که نفس آدم را می‌گیرند. نمونه‌اش همین «برف روی کاج‌ها» که نه نقد برمی‌دارد نه تحلیل! هر چه بخواهم بنویسم خلاصه می‌شود در این:« کاریکاتور مبتذل سیاه و سفید با پزِ مضحک روشن‌فکری شدید و شکلک درآوردن از سیاه‌بازی‌های یک اسکار برده‌ی عینک دودی!»

از آن طرف «بوسیدن روی ماه» که چیزی نداشت جز یک حرف نه چندان درشت و بازی دم دستی کارگردان محترمی که بین «طلا و مس» خودش با «یه حبه قند» میرکریمی راه می‌رود و خیلی راه دارد تا طعم بگیرد! یک فیلم نپخته و جا نیافتاده!

این وسط «هیچ کجا، هیچ کس» ابراهیم شیبانی بهتر بود. از اشکال‌های ایرانی-هندی‌اش که بگذریم و ارتباط تله‌ای که در فیلم حاکم بود، (مثل شخصیت رضا کیانیان که معلوم نبود کیست و چیست و راز شغل سخت و ماشین لوکس‌ش که فاش نشد) بوی 21 گرم استاد آلخاندرو گونزالز ایناریتوی کبیر را می‌داد! (این لقب «کبیر» را فقط برای همین 21 گرم می‌گویم وگرنه ثابت کرده می‌تواند آشغال «ذیبا» را بسازد!) ساختار به هم ریخته‌ای که اگر چه نمونک ناتراز 21 گرم بود اما به عنوان فیلمی در این سطح خوب بود و آن چه از یک اثر هنری انتظار می‌رود که مخاطب را در زمان تعقیب کند برآورده کرده بود. بگذریم که آفت فیلم‌های تکنیک‌گرا که بی‌دغدغه‌ای و دوری از محتوا است دامن این فیلم را هم رها نکرده بود.

سخن بسیار است و دیگر این‌که امیدی به فجر و سیمرغ-بازی و امثال آن نیست... هر چه باشد از دل همین «عمار»ها در خواهد آمد...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی