نوشته‌های این‌جا صرفن دیدگاه نگارنده بوده و لزومن مورد تایید اسلام نیست!

ایگنیشس جی رایلی

مطلب تیتر یک را این‌جا بخوانید

۲۵ مطلب با موضوع «فرهنگ» ثبت شده است

عدالت بهتر است یا پیش‌رفت؟

خیلی عذر می‌خواهم. می‌دانم این‌جا کلاس درس نیست. اما لازم شده است بگویم این را. برای «عدل» چند تعریف آمده که معروف‌ترین و مقبول‌ترین‌شان این دو است:

1. اعطاءُ کلُّ ذی حقٍ حقَّه (هر صاحب حقی را به حقش رساندن)

2. جَعلُ کلُّ شیءٍ فی موضعِه (هر چیز را در جای خودش قرار دادن)

تعریف دوم از حیث جامعیت و مانعیت بر اولی ارجح است. با این مبنا نگاهی می‌کنیم به تبلیغات(بخوانید ضدتبلیغ!) بعضی دوستان حامی آقای جلیلی در مخالفت با آقای قالی‌باف. این دوستان سخنان آقای قالی‌باف که «پیش‌رفت مقدمه‌ی عدالت است و عدالت بدون پیش‌رفت در بهترین حالت یعنی تقسیم عادلانه‌ی فقر...» را به شدت تخطئه می‌کنند از این جهت که عدالت برای ایشان اولویت ندارد. در مقابل جناب آقای جلیلی که عدالت را مقدم بر پیش‌رفت می‌دانند.

پرسش نگارنده از این دوستان این است: بنا بر تعریف دوم. آیا «شیء» مقدم و اولا بر عدل است؟! توضیح این‌که اگر چیزی برای قرار دادن در مکان خودش نباشد از اساس عدالت بی معناست. چه طور می‌شود چیزی نباشد و عدل معنا داشته باشد؟! این «چیز» همان پیش‌رفت است. پیش‌رفت تقدم اولویتی بر عدالت ندارد اما به اصطلاح مقدمه‌ی جزئیه‌ی عدالت است.

نکته‌ی اصلی این‌جاست که این گونه بهانه‌جویی‌ها از اساس باطل است. در اصل این دو بدون هم بی‌هویت‌اند. دهه‌ی چهارم انقلاب از طرف حضرت رهبری به «پیش‌رفت و عدالت» نامیده شده و خود ایشان هم در توضیح آن چنین فرموده‌اند:

«نه عدالتِ بدون پیشرفت مطلوب است، نه پیشرفتِ بدون عدالت. عدالت بدون پیشرفت یعنی برابری در عقب‌ماندگی، برابری در فقر؛ این را نمی‌خواهیم. پیشرفت بدون عدالت را هم هرگز مطالبه نمی‌کنیم؛ پیشرفت، همراه با عدالت. باید فواصل طبقاتی کم بشود.» (یکم فروردین 1387)

عالمان این جور وقت‌ها می‌گویند:«در خانه اگر کس است، یک حرف بس است...»

+++

1. با این مشکلات مدام بلاگفا دارم جدی به بیان فکر می‌کنم. مثلن این‌جا: http://omanfi.blog.ir

2. تصویر بالا حکایت بعضی‌هاست با بعضی‌های دیگر! از جهت مدعیانِ تهی...

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

تق/وای جمعی!

این روزها که بیش‌تر دستم به مجازآباد می‌رسد و از سر کنج‌کاوی سر می‌کشم به سرتیترها، سرم درد می‌گیرد از این وضع احمقانه‌ی سیاست بازی‌ها!

اصول‌گرا و اصلاح‌طلب و پای‌دار و دولتی هم ندارد! اگر چه کم و زیاد دارد اما هر کدام‌شان یک جور می‌زنند به خاکی! به اسم یکی که می‌رسند هر چه عقده دارند خالی می‌کنند. یا صریح یا به کنایه‌ی ابلغ من التصریح! هر کدام‌ش هم بخواهد ادعای بی طرفی کند چاره‌ای ندارد جز فحش دادن با این تفاوت که به سمت همه باشد! که مثلن بگوید عقد اخوت نبسته با کسی!

یک جُو عقل سلیم اگر باشد می‌شود فهمید که اگر اخباری‌گونه برخورد کنیم هیچ کس نمی‌ماند. هیچ کس...
خاتمی که مهره‌ی جورج سوروس است! هاشمی که حامی مالی فتنه! سید حسن مصطفوی -و نه خمینی- که خیز برداشته برای کودتا! لاریجانی که مظهر سیاست خبیث است و در انتظار براندازی! آملی لاریجانی مفسد فی الارض! ضرغامی منشأ فساد و دروغ در همه‌ی جامعه! احمدی نژاد جادو شده‌ای که به کم‌تر از سلطنت قانع نیست! مشایی منحرف مال دیروزش بود و حالا اقلن مشرک! زاکانی که مار خوش خط و خال! محسن رضایی که سوسیالیست تشنه‌ی قدرت! قالی‌باف که تکنوکرات ضد دین و ضد انقلاب! ... و این داستان ادامه دارد تا همه و همه و همه...

این وسط هیچ کس نمی‌ماند، وقتی اثری از تقوا نمانده...

+++

1. عادت داریم همه را سیاه و سفید ببینیم! شعور جمعی نداریم که یکی می‌تواند یک بدی و هزار خوبی داشته باشد، تقوای جمعی که پیش‌کش...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

البته که من یه بازیگرم ولی...

چند وقت پیش فیلم «هیچکاک» از «ساشا جرواسی» را می‌دیدم. از این جهت که فیلم قوی‌ای نبود درباره‌اش حرفی نداشتم. اما یکی از اتفاقات فرعی فیلم، این چند روز حسابی ذهنم را مشغول کرده. در فیلم، «آلفرد هیچکاک» می‌خواهد برای فیلم «روانی‌»اش بازیگر انتخاب کند. وقتی توی مهمانی با بازیگر مورد نظرش -«جانت لی» که «اسکارلت یوهانسون» بازی‌اش می‌کند- صحبت می‌کنند، بازیگر زن در مورد یک نکته ابهام دارد. آن هم سکانس قتل فیلم است. که بناست او در حمام کشته شود:

«من یکی دو تا نگرانی دارم. خب، البته که من یه بازیگرم ولی قبلش یه همسر و یه مادر هستم... و کنجکاوم بدونم این صحنه‌ی حمام رو چطور میخوای فیلمبرداری کنی؟»

+++

1. تصویر بالا، یکی از پوستر‌های «روانی» است...

2. «بعد از ظهر سگی» را که می‌دیدم هم وقتی جماعتی در مخالفت با مرد هم‌جنس‌باز تظاهرات می‌کردند به فکر فرو رفتم...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

اختیار در اجبار در حجاب

چند وقتی‌ست دارم به موضوع اجبار حجاب فکر می‌کنم.

اصل موضوع حجاب بدون شک دستوری دینی‌ست. و هم‌چنین از ضروریات دین است به این معنا که انکارش سبب خروج از دین می‌شود. البته مقدار و کیفیت و عمل به آن در حکم انکار اصل حجاب نیست. اما اشتباهی که دیده می‌شود این که عده‌ای موضوع حجاب را با اجبارش خلط می‌کنند و به خطا اجباری بودن حجاب را جزء دین می‌دانند. و البته گاهی در نگاهی افراطی موضوع را ضروری دین معرفی می‌کنند!
از طرف دیگر نگاهی وجود دارد که مغالطه‌گرانه اجبار به حجاب را خلاف دین معرفی می‌کند. تنها دلیل این طرف این است که در زمان پیامبر گرامی اسلام و امامان معصوم حجاب اجباری نبوده. که این دلیل برا کسی که کمی اصلاع داشته باشد واضح البطلان است! چرا که اجباری شدن حجاب نه از باب تشریع و بدعت بوده که تنها به اقتضای مصلحت جامعه‌ی اسلامی انجام شده. دلیل دیگری که در رد این قانون می‌آید، مخالفتش با آزادی انسانی و مقایسه شدن این قانون با قانون منع حجاب در کشورهای غیر اسلامی‌ست که در جای خود به تفصیل در تفاوت این دو قانون بحث شده.
حاصل این که موردی که جای بحث و چالش دارد این است که اقتضای جامعه‌ی اسلامی کدام است؟ آیا باید حجاب اجباری باشد تا اقلیت بی اعتقاد به حجاب باعث تضعیف این عقیده در دیگران و اهانت به آن نشوند؟ یا این که حجاب آزاد باشد تا موضوع اصل حجاب لوث نشود؟ و در این بحث بدون شک اعتقاد داشتن به این جبر یا اعتقاد داشتن به عدمش برای هیچ کس و به هیچ وجه نمی‌تواند ضد ارزش باشد.
سخن آخر آن‌که به عقیده‌ی نگارنده ساختن حریم‌های ممنوعه و ایجاد تابوهای خودساخته (مثل بحث در مورد اجباری بودن حجاب) نه تنها کمکی به استواری ارزش‌ها نمی‌کند بلکه باعث سست شدن عقیده می‌شود و مغایر با دعوی تفکر دینی است.


مرتبط:
- یک بام و دو هوا

۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

ضرورت پل سازی در حوزه علمیه

سه: شعر

"سهل و ممتنع" اصلاحی‌ست که به شعرهایی می‌گویند که ضمن داشتن لایه‌های عمقی و مفهوم‌های خاص، به خاطر ظاهر روانش با مخاطب ارتباط بر قرار می‌کنند. شعرهایی که هم‌چه ساختاری دارند به تناسب مخاطب حرف می‌زنند. یعنی تا آن حدی که مخاطب سواد و فهم داشته باشد از شعر متوجه می‌شود. اما اشتراکی که بین همه در مورد این طور شعرها وجود دارد و باعث می‌شود موفق‌ترین باشد، این است که هر کدام از خوانندگان یا شنوندگانش با آن‌چه متوجه می‌شوند ارتباط برقرار کنند.


دو: سینما

نه فقط این‌جا، که همه‌جای دنیا به طور کلی سینما به دو دسته فیلم تقسیم می‌شود. فیلم‌هایی که با هدف بیان یک مفهموم فسلفی یا اجتماعی یا شبیه به آن ساخته می‌شوند. دسته‌ی دیگر فیلم‌هایی که برای رضایت مخاطب عام و صِرف سرگرم کردن‌شان ساخته می‌شود که البته بیش‌تر با غرض فروش گیشه و رونق مالی صنعت سینماست. فیلم‌های دسته‌ی اول معمولن با توجه به رسالتشان فضایی دارند که برای عموم مردم خسته کننده و سرد است. چون معمول مردم برای پر کردن وقت فراغت به سینما رو می‌آورند و این طور فیلم‌ها می‌طلبد که ذهن و فکر درگیر شوند. طبیعی‌ست که مخاطب خسته می‌شود و رغبتی به این شکل فیلم نداشته باشد. دسته دوم هم که غالبن در غرب به سمت پورنو یا مسائل سرگرم‌کننده‌ی دیگر مثل خشونت‌های جذاب و افسانه‌ها و شبیه به این‌ها می‌روند. و در موارد مشابه وطنی با توجه به خط قرمزهای فرهنگی و البته محدودیت‌های مالی در درام‌های زرد و عاشقانه‌های روزمره خلاصه می‌شوند.
در عین حال اتفاقی که می‌افتد ایجاد خطی جدید است که اندیشه‌اش را به سینما تزریق می‌کند و در عین حال سرگرمی را فدای مفهوم نمی‌کند. اگر بخواهم مثال بزنم اولین کسی که به ذهنم می‌آید "دیوید فینچر" است. او "بازی" را می‌سازد. فیلمی که نزدیک به همه‌ی مخاطب‌هایش را راضی بدرقه می‌کند. یک ماجرای معمایی که حسابی به بیننده‌اش لذت می‌دهد. و در عین حال می‌شود ساعت‌ها در مورد مفهوم و منظور فیلم در بحث سیاست و اجتماع حرف زد.(شاید این فیلم به‌ترین مصداق این نوع نباشد اما به خاطر علاقه‌ای که به این کار و کارهای دیگر کارگردانش داشتم مثال را این طور آوردم!)


یک: داستان

چند وقت پیش نوشته‌ای از "فرهاد جعفری" خواندم. اگر اشتباه نکنم فضای سخنش در این مضمون بود که ما در مورد داستان دو جزیره داریم. یک جزیره مربوط است به آثار فاخر ادبی. داستان‌ها و رمان‌هایی که پر از تکنیک‌ها و تجربه‌ها و زیبایی‌های فنی داستان‌نویسی‌ست. و جزیره‌ی دوم آثاری‌ست که از هرگونه ارزش ادبی خالی‌ست. رمان‌هایی که نوشته می‌شوند تا سرگرم کنند و معمولن اشک بگیرند! جزیره‌ی اولی‌ها معمولن شمارگان‌شان در همان چندهزار‌تای چاپ اول و دوم می‌ماند و نسخه‌هایشان نصیب بقیه‌ی نویسندگان و اهل فنش می‌رسد(اگر برسد!) اما جزیره‌ی دوم مدام تجدید چاپ می‌شود و مدام قصه‌اش با چند تغییر به اسمی دیگر چاپ می‌شود. یک بار به عنوان کتاب و بارها به عنوان قصه‌های دنباله‌دار مجله‌های زرد!
بعد در مورد کتاب خودش(کافه پیانو) گفته بود و این که سعی کرده پل بزند بین این دو جزیره. گفته بود که کم‌اند کسانی که داستان‌شان هم مورد قبول اهل فن باشد(اگر چه به عنوان اثر برگزیده و برتر و به اصطلاح تاپ شناخته نشود) و هم مخاطب بخرد و بخواند و توصیه کند و در نتیجه شمارگانش بالا برود.
(توی متن این قسمت توضیحات من از نوشته‌ی خود فرهاد جعفری بیش‌تر شد!)


حرکت: حوزه علمیه

مثل چیزی که در موردهای قبل نوشته شد در مورد حوزه هم تا حدودی صادق است. دسته‌ای که نزد اهل فن مقبول است اما "سطح" چندان ارتباطی با فضای‌شان برقرار نمی‌کنند. و خودشان هم به دلایلی -که می‌شود در جای خودش به طور مفصل مورد بحث قرار بگیرد- سعی چندانی برای نزدیک شدن نمی‌کنند. از طرفی کسانی که در حد اقل قرار دارند معمولن کسانی‌اند که بیش‌تر برخورد دارند. این گروه هم اگرچه برای هدف‌های کوتاه مدت فایده دارند اما نمی‌شود به عنوان پیش‌برنده‌ی اهداف بلند مدت و حل کننده‌ی معضل‌های پیچیده و دردهای کهنه روی‌شان حساب چندانی باز کرد.
نمی‌شود از این حقیقت گذشت و گفت که روحانیت در موضوع جمع بین دو طرف بی حرکت بوده. آن طور که هستند کسانی که در تاریخ این ویژگی را داشته‌اند و به این شکل حرکت کرده‌اند. اما بدون شک جمعیت روحانیونی که بین جزیره‌ی اول و دوم نقش پل را بازی می‌کنند به هیچ وجه به اندازه‌ی کفایت نیست. البته این نکته هم برای هر کسی که کوچک‌ترین دغدغه‌ای در این مورد دارد یا از فضای حوزه مطلع باشد واضح است که این کمبود عددی، در اصل و اساس وجود دارد! به عبارتی تعداد کل طلبه‌ها و روحانیون به نسبت جمعیت مخاطب‌شان به شدت ناچیز و اندک است. (موضوع تعداد روحانی هم از آن مسائلی‌ست که یک مجال برای مفصل گویی لازم دارد!) اما در هر صورت غرض اشاره به ضرورت ایجاد رابطه در این میان بود که در طولانی مدت طبقه‌ای به اسم "عوام" را به شکل دردسر آفرینش از بین می‌برد. و در حقیقت بینش عموم را از حالت عام بیرون می‌آورد و به سمت اندیشه‌ی بیش‌تر می‌برد.


و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی