نوشته‌های این‌جا صرفن دیدگاه نگارنده بوده و لزومن مورد تایید اسلام نیست!

ایگنیشس جی رایلی

مطلب تیتر یک را این‌جا بخوانید

۷۲ مطلب با موضوع «شخصی» ثبت شده است

سارا گفت: هنوز نمی‌فهمم. درد آن اتفاق هنوز توی ذهنت است یا توی قلبت. یا شاید هم هر دو. در هر حال فکر کنم این درد به وضوح هنوز هست.

«می‌توانی روی خاطره‌ها سرپوش بگذاری، یا چه می‌دانم، سرکوب‌شان کنی، ولی نمی‌توانی تاریخی را که این خاطرات را شکل داده پاک کنی.» سارا مستقیم به چشم‌های او نگاه می‌کرد. «هر چی باشد، این یادت بماند. تاریخ را نه می‌شود پاک کرد نه عوض. مثل این است که بخواهی خودت را نابود کنی.»



پ.ن: عنوان و متن از کتاب «سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش» نوشته‌ی هاروکی موراکامی با ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت است.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

نزدیک و سریع

«گشایش نزدیکت کجاست؟! فریادرسیِ سریعت کجاست؟!»

پرسید و پاسخی نشنید. شنید. انگار شنید اما نه آن‌گونه که باید. نه آن‌طور که می‌خواست! آدمی‌زاد هر چه هم مومن، گاهی می‌خواهد ببیند، می‌خواهد بشنود. فریاد می‌زند. بلند فریاد می‌زند. بلندتر فریاد می‌زند. دوباره و هزارباره فریاد می‌زند. «کجاست؟!» پس کجاست آن گشایش نزدیکت؟ کجاست فریادرسیِ سریعت؟! کجاست...؟!


پ.ن: چند وقتی این جمله بی‌اختیار افتاده بود سر زبانِ ذهنم! یادم نمی‌آمد از کجاست! گشتم. پیدایش کردم. ابوحمزه ثمالی بود! «أینَ فَرَجُکَ القریب؟ أینَ غیاثُکَ السریع؟»

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

مادرانه

بچه‌ای که یک جعبه شکلات را به مادرش ترجیح می‌دهد، تقصیری ندارد، بد نیست، بی‌احساس نیست. تنها بچه است. بچه‌ای که هوس شکلات کرده. شکلات‌ها را که خورد و یا به تهش رسید، یا دلش را زد، برمی‌گردد به آغوش مادر. هذیان‌های شبِ پرخوری‌اش را می‌آورد. دل‌دردهای بعد از شکلات را...

مادر اما مقصر است به خاطر مادری‌اش! می‌توانست آن قدر امن نباشد. می‌توانست با حسرت نگاهش را به لب‌های خندان و شکلاتی کودکش ندوزد. می‌توانست کمی غرور بگذارد توی گنجه برای مبادایش. می‌توانست اندکی خودخواه‌تر باشد. می‌توانست «مادر» نباشد...


پ.ن: تمرین کنم باید، دیوار بودن را...

۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

آیینه‌زار

به من نگاه کن. این بار به چشم‌هایم نه! به من نگاه کن در آیینه‌کاری‌های بی‌دلیلِ حرم. این منم. و این درست‌ و راست‌گوترین آیینه...

این منم. شکسته‌ای به هم تنیده. قطعه‌های نامنظمی از یک مرد. به من نگاه کن. به این آیینه‌کاریِ چشم‌نواز که روزگاری آیینه‌ی قدّیِ کسی بوده و اینک...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

آخر

شاهد اندوه و حزن بی‌پایان من، دار السرور است، گواه بی‌پناهی‌ام دارالزهد...

حرف‌های آخرم را همان‌جا گفتم. رو به روی درهای بسته‌ی ضریحت، در خانه‌ی آخر ایستادم و به سیم آخر زدم...

بعدِ عمری ذکر مصیبت کردم برای همین! اسمی به زبانم آمد که اگر بی‌جواب بگذرد، چیزی نخواهد ماند...

من، در برابر تو، نگاهی به پشت سرم ندارم. پل‌های آن سامان، ویران است. تنها تو مانده‌ای. خانه‌ی آخر، سیم آخر، امید آخر... دیگر خود دانی!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

او

خیلی با خودم فکر کرده بودم که حالا وقتش نیست. دست کم توی اولین دیدار نمی‌شود خیلی حرف‌ها را گفت. آن هم دیدار بعد از این همه سال. کنار در هتل هم توی سرما دقیقه‌ای درنگ کردم تا حرف‌هایم را با خودم یکی کنم. سرم را پایین انداخته بودم و از وسط مِه به جایی که نبود، خیره نگاه می‌کردم.

فلکه‌ی آب... از پشت دیوار و درخت و داربست... هنوز راهی برای دیدن آن قُبه‌ی زرّین باز نشده که باد می‌افتد به سبزِ پرچمش... هر چه حرف مانده از لابه‌لای نادیدنی‌ام فوران می‌کند به اشک... دردهای آشنا و ناآشنای دل. حرف‌های سخت و خواسته‌های سنگین... هر چه بود گفتم. به زبانم آمد. شنید...

دیگر با اوست... خود او...

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

حوالیِ ساعت ۱۶ سه‌شنبه ۱۶ بهمن

کافه‌چی شده‌ام. مشتری‌هایم هر کدام حالی دارند و هوایی. یکی‌شان همیشه شِیک می‌خورد، یا هات چاکلت، یا نهایت کاپوچینو مدیوم. می‌پرسم شب کدام است؟! سر می‌گرداند. نگاهم می‌کند. درنگ می‌کند. با صدایی به آهستگیِ نفس می‌گوید: «یه چیز تلخ‌تر... غلیظ‌تر... دارک... سنگین‌ترین چیزی که تو دست و بال‌ت پیدا میشه...» می‌دانم چه می‌خواهد. می‌روم. هنوز صدای نفس‌هایش می‌پیچد توی گوشم...

چشم‌هایم را باز می‌کنم. بی‌کافه‌ام، بی‌مشتری...


پ.ن: این‌جانب، از عصر امروز، پایان عصرِ مدارا را اعلام می‌کنم! رو به روی مثلن محترم! آماده باش...طوفانْ پشتِ طوفان در راهِ توفیدن است...

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

برادران و بزرگان! نصیحتم مکنید!

خوبم، خیلی خوب! البته اگر از احوال ما جویا باشی و البته‌تر این‌که راستش را نخواهی!

راستش را اما اگر بخواهی، طوری نیست، کمی گلویم درد می‌کند و یک جورهایی انگار گرفته باشد. حرف زدن با گلویی که درد می‌کند خراش می‌اندازد به انتهای گلو و خلاصه این‌که گلودرد پای آدم را به دنیای «دیفن هیدرامین» و «سکوت» باز می‌کند!

راست‌ترش را اگر بخواهی گلویم آن‌طورها که هر بار، درد نمی‌کند. حرف که می‌زنم هم تیر نمی‌کشد، فقط درد را از گلو می‌کشد به چشمم و...

هیچ! یعنی زیاده عرضی نیست. فقط داشتم سعدی می‌خواندم که یادم افتاد به گلویم، به استخوان توی گلو...


پ.ن: حذر کنید ز باران دیده‌ی سعدی / که قطره سیل شود چون به یک‌دگر پیوست

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

ابراهیم

پیامبر است. اولوالعزم است. صاحب امامت است. اما به وقتش زُل می‌زند توی چشم‌های نادیدنی او و می‌گوید: دلم آرام نیست، نشانم بده...

روی آدم را باز می‌کند، تا بی‌‌که صدا بلرزد، فریادم را سر او نجوا کنم:

می‌دانم! هم می‌دانی و هم می‌توانی. انتقام آن‌جا که تو منتقم باشی کام را نمی‌خراشد. می‌دانم و ایمان دارم. دلم آرام نیست اما... بگو کدام پرنده را بر قله‌ی کدام کوه بگذارم، تا جلوه‌ای از رست‌خیزِ آرامشت را پیش چشمم بکشی لیطمئن قلبی...؟!

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی

کات

مثلن هدف زندگی‌ات بشود این که پرسوناژ بشوی، یا از تیپ به کاراکتر برسی!

اما تَهِ تَهَش نقش آکسسوار را داشته باشی...


پ.ن: ببین که این همه درگیرم، مرا جواب نکن لطفن/من و قماش پسرها را، یکی حساب نکن لطفن... (رضا طبیب‌زاده)

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
طلبه اُ منفی